گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۳
 

هنوزت می پرستم، می پرستم!
زند گر تيشه، غم بر ريشه‌ی من
هنوزت با دل و جان دوست دارم،
تويی سرمايه‌ی انديشه‌ی من!...

بازهم صبحی ديگر، و باز هم من و يک دنيا دلتنگی! منم! دريا! دريايی متلاطم، که پنجه بر ساحل می سايد و در ميان شنها، در ميان صخره ها به دنبال گمشده‌ای می‌گردد. مدتهاست که عشق تو را، در صدف دلم پرودم و مرواريدی ساختم که ثمره‌ی وجودم است، تا در صبحی طالع، صبحی رويايی، آنرا به تو هديه دهم. هر روز اميدوارتر از روز قبل افق را نظاره می‌کنم، و در اين شب تاريک زمستانی، که سراسر وجودم از سوز و سرمای غم و دلتنگی می لرزد، به انتظار طلوع خورشيد نگاه تو نشسته ام.
نمی‌خوام باز هم از دلتنگی‌ها و غم‌هام بگم، نمی‌خوام باز هم به اين نوشته‌های سياه ادامه بدم. می‌خوام از نور بگم، از شکوه روشنايی بنويسم، از زيبايی بگم، ولی... ولی هرچه تلاش می‌کنم باز به همين نوشته‌های سياه می‌رسم. هرچه می‌سازم، هر نقاشی‌ای که می‌کشم، هر شعری که می‌سرايم، همه و همه سياه ميشه. خوب چه انتظاری ميشه داشت؟ وقتی دلی حتی از غم‌انگيزترين غروب هم، تنگ‌تره، مگه می‌تونه چيزی بهتر از اين بسازه؟
اما، در سياهی هم ميشه از سپيدی سرود، اگر اميدی به روشنايی در انسان مونده باشه. و من در اين گوشه‌ی تاريک دنيا، به اميد اينکه به نور و روشنی برسم دارم نفس می کشم. ولی ديگه چشم به افق ندوخته‌ام. دارم ميرم به سرزمين خورشيد. ميرم تا خورشيد رو پيدا کنم و ميرم تا به نور برسم. عمری در ظلمت موندن کافيه. بايد قدم برداشت و به سمت نور رفت. اگه مرد سفری دستت رو به من بده و با من راهی شو... ببين فقط چند قدم مونده!


 
comment نظرات ()