گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٢
 

«ياد آشنا»


تو اي دلبر که پرسي حال ما را،
که مي گويد که ياد آشنا کن؟
مرا در مانده ي حسرت چه خواهي؟
که مي گويد که دردم را دوا کن؟

چو از احوال زارم ياد کردي
دوباره دست مرگ از من رها شد
رها کن دامنم را تا بميرم
که جانم خسته زين رنج و بلا شد

نمي ديدي دلم ديوانه ي توست؟
نپرسيدي چرا حال دلم را؟
به درگاه تو زاري ها نکردم؟
چرا پس حل نکردي مشکلم را؟

تو را«پيوند روح و جان»نخواندم؟
تو «پيوند دل و جانم»نبودي؟
چرا از دام آزادم نکردي؟
چرا در فکر درمانم نبودي؟

نمي ديدي که بعد از آن همه رنج
دل من تاب تنهايي ندارد؟
نمي خواندي مگر در داستان ها:
«دل عاشق شکيبايي ندارد»؟

به درد من، فراق روي ماهت،
نمي افزود و از جانم نمي کاست؟
نمي داني که آن اندوه جانکاه
شب و روز از دل و جانم چه مي خواست؟

تو را چون گل نوازش ها نکردم؟
«خريدار تو و نازت»نبودم؟
تو«تنها همزبان من»نبودي؟
من از جان محرم رازت نبودم؟

نمي لرزيد سر تا پايم از شوق؟
چو يک دم در کنارت مي نشستم;
نمي گفتم بآن چشمان زيبا
«تو زيبايي و من زيبا پرستم»؟

درآن مهتاب شب هاي بهاري
که مي کردي به روي من تبسم;
نگه را بود تاب بيش ديدن؟
زبان را بود ياراي تکلم؟

«صفاي عشق و اميدت»نگفتم؟
«بهار باغ و گلزارم»نبودي؟
در آن ايام تاريک جدايي
همايون بخت بيدارم نبودي؟

به بال آرزو تا مه نرفتيم؟
خدا را در صفاي جان نديديم؟
بهشت عشق را ديدن نکرديم
گل اميد از آن گلشن نچيديم؟

غم دل را نمي گفتيم تنها؟
غزل ها را نمي خوانديم با هم؟
نمي کردم لبانت را تماشا؟
نمي گفتم:«چه خواندي در نگاهم»؟

نمي ديدي که چون پروانه مي سوخت
ميان آتش غم تار و پودم؟
نه از پروانه کم بودم که نالم
اگر ديدي که من خاموش بودم

به دام غم گرفتارم نديدي؟
به جان و دل وفادارت نبودم؟
در آن شب ها که گفتي راز دل را
سراپا محو گفتارت نبودم؟

نمي گفتم تو را با بي قراري:
ببين دل را که از هجران چه ديده؟
نناليدم در آغوشت که اي ماه:
ببين جان را چه محنت ها کشيده؟

چه مي پنداشتي؟پولاد بودم؟
تنم رويين و جانم آهنين بود؟
اگر هم آهنم پنداشتي، باز
سزاي آن محبت ها نه اين بود

چه شبها خواب در چشمم نيامد
وگر خفتم، تو را در خواب ديدم
چه رويا هاي شيريني که آخر
بناي جمله را برآب ديدم

نخستين روزها را ياد داري؟
که ترسيدي وفادارم نبيني؟
وفاداري چنانم ناتوان کرد
که مي ترسم دگر بارم نبيني

چرا بايد در اين ده روزه ي عمر
دل من روي آسايش نبيند؟
چرا بايد که چون خاکستر گرم
بروي آتش حسرت نشيند؟

هنوزم يک نفس در سينه باقي ست،
هنوز اي گل:«فريدون تو»ام من،
تو ميداني که«ليلاي مني»تو
تو مي بيني که«مجنون تو»ام من

هنوزت مي پرستم مي پرستم؟
زند گر تيشه، غم بر ريشه ي من
هنوزت با دل و جان دوست دارم
تويي سرمايه ي انديشه ي من

تو اِِي دلبر که پرسي حال ما را
که مي گويد که ياد آشنا کن؟
مرا درمانده ي حسرت چه خواهي؟
که مي گويد که دردم را دوا کن؟

که گويد ياد کن بيمار خود را؟
که گويد با خبر از حال من باش؟
اگر يارم نئي حالم چه پرسي؟
وگر يار مني پس:«مال من باش».

شعر از:فريدون مشيري

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()