گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٥
 

به يادت داغ بر دل می نشانم
زديده خون به دامن می فشانم
چو نی گر نالم از سوز جدايی
نيستان را به آتش می کشانم
امروز هميشه با يادت بودم. امروز هميشه به فکرت بودم و امروز هميشه با يادت لحظاتم رو سپری می ساختم. ديگه لحظه ای نيست که به تو فکر نکنم و هيچ ثانيه نيست که رنگی از تو نداشته باشه. تمام دنيای خودم رو با تو، با يادت، با خاطراتت رنگ آميزی کردم. رو تموم ديوارهای خونه حقير دلم عکس تو رو نقاشی کردم. رو لوح نانوشته وجودم نام تو رو حک کردم. انگار که تار و پود وجودم رو از تو سرشتن. انگار که من ديگه من نيستم. فقط تويی. به هر طرف که نگاه می کنم، در هر چيزی که می نگرم، تو رو می بينم. هر گلی رو که بو ميکنم عطر حضور تو به مشامم ميرسه. هر خاطره ای که به يادم مياد رد پايی از تو درونش ديده ميشه. هر صدايی رو که ميشنوم انگار صدای آشنای توست که از فرسنگها دورتر داری صدام می کنی. همه چيز و همه کس و همه جا تو هستی و افسوس که هيچکدام تو نيستی. افسوس که همه چيز منو به يادت ميندازه اما هيچ کدوم حضور دل انگيزت رو برام به ارمغان نمی ياره. و من تنها تمنايی که دارم تويی. تنها آرزويی که دارم تويی و تنها خواسته ای که دارم تويی. اما حيف که اين دريا همچنان در آرزوی رسيدن به مقصودش، و در غم فراق ماه زيباش که شبها چهرش رو در اون به تماشا می نشست، سينه به ساحل می سايد و همچنان در آرزوی وصال يار در گوشه ای از اين جهان تنها و غمگين، دم می زند و می نالد.
دانی که چه ها، چه ها، چه ها می خواهم؟
وصل تو من بی سر و پا می خواهم
فرياد و فغان و ناله ام دانی چيست؟
يعنی که تو را، تو را، تو را می خواهم...


 
comment نظرات ()