گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۱
 

ای اميد لحظه های انتظار!
ای پرنده سپيد آرزو!
خانه تو قلب کوچک من است،
در کدام سمت می پری؟ بگو! ...

اين روزها، روزهای آخر سال، همه از بهار ميگن و از بهار می نويسن و از بهار می سرايند. کار همه شده نفرين پائيز و تعريف و تمجيد از بهار. همه زمستان رو فراموش کردن. همه چشم به راه بهارن. همه منتظر بهارن. من هم عمريه که منتظر بهارم. خيلی وقته که منتظرم تا بهار برسه. اما نه اين بهاری که با يه باد سرد زمستانی، به فراموشی سپرده ميشه. منتظر بهار دلم هستم. بهار وجودم. بهار روحم. تا از اين زمستان سياه و نفرين شده جدايی و غم رها بشم. بهاری که خزانی نداره. هميشه بهار می مونه. تا عمری هست بهار باقی می مونه و وقتی که عمری نيست باز هم هست.
مدتهاست که در غياب خورشيد، سرزمين دلم در شب بسر می بره. مدت هاست که بر روی همه چيز در سرای دلم گرد دل تنگی و غصه نشسته. مدت هاست که گلدونی که کنار پنجره ست، گلی نداده. مدت هاست که بوی بهار در اين ديار نپيچيده. مدت هاست... ولی من امروز دارم خونه تکونی می کنم. دارم گرد و غبار رو از آيينه دلم پاک می کنم. پنجره های دلم رو به سوی تو گشودم و منتظرم. منتظرم تا بيای و بهار رو برام به ارمغان بياری. بيای خورشيدم بشی. بيای شمعی بشی مه بتونم بر گردت چون پروانه پرواز کنم و از شعله تو، وجود من بگدازه. منتظرم تا بيای و روحم رو که در گور جسمم مدفون شده نجات بدی. بيا تا دريا هم دريا باشه. بيا. منتظرم.
دريا


 
comment نظرات ()