گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٠
 

بگذار سر به سينه من، تا بگويمت:
اندوه چيست، عشق کدام است، غم کجاست؟
بگذار تا بگويمت، اين مرغ خسته جان
عمری ست در هوای تو از آشيان جداشت... (مشيری)

امروز، اينجا نشستم و نمی دونم چی بگم. آخه چی ميشه گفت؟ در مقابل اين همه محبتی که بهم داری چی می تونم بگم؟ اسير لکنت شدم. کلمات از زنجير جملات فرار می کنن. چطور ميشه در مقابل اين همه محبت و عشق حرفی زد. اصلا چی ميشه گفت؟ بايد تشکر کرد؟ با چه کلامی؟ با چه جمله ای؟ با يه «متشکرم» خشک و خالی؟ نمی دونم! نمی تونم! نمی تونم در مقابل اين محبت کاری کنم. تنها می تونم سر بر آستان دلت بذارم و با تمام وجودم تو رو پرستش کنم. و دلم رو که تنها سرمايه منه، قربانيه اين درگاه کنم. می دونم که کوچيکه. می دونم که کمه. ولی من مثل قابيل يه مشت گندم پلاسيده رو نياوردم. من با ارزشترين چيزی رو که خدا در وجود انسان قرار داده و هيچ موجود ديگه ای اونو نداره آوردم. من تنها گوهری رو که خدا بهم داده برات به ارمغان آوردم. اميدوارم که قبول کنی...
اين روزها اگرچه تلخه، اما داره ميگذره و هر روز قدمی به مقصد نزديکتر ميشيم. شايد در اين فراق و جدايی، دلمون آب ديده بشه و اين احساس، اين محبت، آزموده بشه و به ما و به همه اونهايی که به اين احساس شک کردن ثابت کنه که اين يه حقيقت. يه هوس از سر لذت نيست. يه نيازه. يه کشش از سر نياز و شناخته. يه... يه عشقه. يه محبته. يه دوستيه. نه! بيشتر از اينهاست. يه چيزيه که اسم نداره. يا اگه داره من نمی دونم. چون تا حالا نديده بودم.
آرزوی من! ممنون که بابت اين همه محبت و مهر. ممنون بابت اين همه دوستی و اعتماد و صداقت. نمی دونم. زبانم ناتوانه. پس بهتره سکوت کنم و با سکوتم و در سکوتم ازت تشکر و قدردانی کنم...
دريا


 
comment نظرات ()