گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٩
 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که گرم سر برود، مهر تو از جان نرود...(حافظ)

هميشه، وقتی که بيش از پيش بهت نياز دارم، يه گوشه ای می شينم و چشمام رو می بندم تا اطرافم رو فراموش کنم. تا همه چيز رو از ياد ببرم. بعد گرمای عشق و محبت رو در خودم حس می کنم و بعد... تو رو می بينم که در کنارمی. تو رو می بينم که گرمی بخش وجود سرد منی. تو رو می بينم و اين ديدن مرهمی ميشه برای دل من. دلی که از هر غروب تنگ تره...
توی زندگی، آدم دردها و غمهايی رو حس می کنه که از هر شادی و سروری شيرين تره. دلتنگی من هم از هر احساس ديگه ای برای من شيرين تره. و هر چه از اين دلتنگی لبريزتر ميشم، هر قدر در اين باتلاق دلتنگی فرو ميرم، بيشتر لذت ميبرم. نه! ديوونه نشدم. هنوزم يه ذره عقلی که خدا روز آفرينش به من داده سر جاشه. واقعا احساس شيرينيه. خيلی شيرين. چون اين احساس يعنی اينکه تنها نيستم. يعنی اينکه تک درختی تنها در کوير زندگی نيستم. يعنی اينکه هدفی دارم. راهی که ميرم بدون مقصد نيست. يعنی آواره در سرزمين تاريک شب نيستم. در تاريکی بسوی روشنی ميرم. بسوی مقصدی معلوم گام برميدارم.
بزرگترين درد آدمها در طول تاريخ، بی هدفی و بی مقصدی بوده. بی هدفی، بی مقصدی و پوچی انسان رو به ورطه هلاکت می کشونه. و بعضی ها واسه اينکه آدم ها رو از اين بی هدفی نجات بدن، شروع به فلسفه بافی کردن، و راست يا دروغ، مقصدی براشون ساختن. تا به اين بی هدفی پايان بدن. خوشحالم که هدفی دارم. اميدوارم همه روزی هدفی برای زنده بودن داشته باشن که انسان بی هدف، مرده متحرکه...


 
comment نظرات ()