گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٤
 

شب شده و من بازم فرصتی برای نوشتن پيدا کردم. فرصتی برای با خويش بودن. فرصتی برای تنها بودن. فرصتی برای انديشيدن و فرصتی برای تجديد خاطرات کردن. و تو اين تجديد خاطرات به ياد دوست و با دوست دم زدن و به اميد ديدار دوست در آينده ای نچندان دور زيستن. شب تمام اينها رو برای من به ارمغان مياره و ساکت و خاموش کنار من ميشينه و به حرفام گوش می کنه. و در آخر حرير سياه رنگشو بر سرم می کشه و تا در خواب به دنبال دوست باشم تا در خواب به دنبال خورشيد باشم تا در خواب به دنبال خويش باشم. اما حالا که دور و برم خالی شده و تنها شدم به ياد تو افتادم. به ياد حرفهات و گفته هات و با خاطراتت خلوت تنهاييم رو لبريز از تو کردم و تنهاييم رو با تو شريک شدم.

شب گرچه در مقابل من ايستاده است                    چشمانم از بلندی طالع بسوی توست

اما شب با اين که تمام چيزهای خوبی رو که در روز به دليل وجود ديگران ازشون محرومم به من هديه ميده اما هميشه ازش بيزار بودم. هميشه آرزو می کردم که هرچه زودتر بگذره. هرچه زودتر چادرش رو از اين ديار برچينه تا باز هم روز از راه برسه و من بتونم مسيرم رو ادامه بدم. سفرم رو ادامه بدم تا در يک صبح رويايی آخرين قدم رو هم بردارم و ... .
اينجا ديگه کلمات کم ميارن. اينجا ديگه ذهنم از توصيف او لحظه وا می مونه. هيچ کس قادر به تصورش هم نيست. لحظه رسيدن به مقصد. لحظه رسيدن به مقصود....  آه که چه صفايی داره آه که چه لذتی داره. بزرگترين لذتی که کسی ممکنه تو زندگيش بچشه. بزرگترين موفقيتی که آدم ممکنه بهش دست بيابه. بزرگترين آرزويی که ممکنه در زندگی برآورده شه. و بزرگترين درخواستی که ممکنه اجابت شه. نمی دونم اسمشو چی بذارم موفقيت پيروزی ... نه هيچکدوم نمی تونن اون چيزی که تو ذهنمه رو بيان کنن. شايد بهتر بگم خوشبختی يا ... . يا شايد بهتره اسمی براش نذازم. بهتره پاکی و زلالی اون لحظه رو به پليدی کلمات نيالايم. بهرحال همينو بگم اون لحظه، لحظه پايان سفر و آغاز سفری ديگه ست. لحظه ديدار يار غايب از نظره. 

ديدار يار غايب دانی چه ذوق دارد                      ابری که در بيابان بر تشنه ای ببارد


 
comment نظرات ()