گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۸
 

چشم تو، چشمه شراب من است،
هر نفس، مست از اين شرابم کن.
تشنه ام، تشنه ام، شراب، شراب!
می بده، می بده، خرابم کن! ...  (مشيری)

گاهی آدم توی زندگی، فرصتی پيدا می کنه، تا بتونه سرش رو برگردونه و يه نگاهی به عقب بندازه. به راهی که اومده. و با ديدن اينکه چقدر از آغاز، از ابتدای راه دور شده، خستگی از تنش بيرون شه و ادامه بده و فراموش کنه که چقدر ديگه راه باقی مونده. به قول معروف «نيمه پر ليوان رو بايد ديد.».
هوا داره رنگ و بوی بهاری به خودش می گيره. امسال زودتر از گذشته بوی بهار به مشام ميرسه. ياد کودکی افتادم. اون موقع که واسه دو هفته تعطيلی عيد، قند تو دلم آب می شد. اون موقع که خوشحال و شاد در کوچه ها که با شکوفه ها تزيين شده بودند، از سويی به سويی می دويدم و غرق در روياهای کودکانه ام بودم. با اومدن بهار، بهاری در من آغاز می شد و در نوروز، نو می شدم. چه دورانی بود!! يادش بخير. کودکی هم واسه خودش حال و هوايی داشت.
حالا، سالها از اون دوران گذشته. با گذشت هر سال، شادی و شوق کودکانه ام کمرنگتر می شد و الان تنها خاطره ای از اون سالها، از اون شادی و از اون کودکی به ياد دارم. ديگه با اومدن بهار، زمستان من به پايان نمی رسه. ديگه در نوروز، نو نميشم. ديگه روياها و آرزوهام اونقدر ساده و کوچيک نيست. مدتهاست که در زمستان بسر می برم. همه جا زير برف مدفونه و منتظر طلوع گرم تو در جان سر خويشم. منتظرم تا بوسه گرم تو، برفهای غم و اندوه، آب بشن و با نسيم جانبخش حضور تو، غبار دلتنگی از آيينه دلم زدوده بشه. منتظرم. منتظر تو. و دلم در اين سياه خانه به اميد و آرزوی روشنی تو می تپه.


 
comment نظرات ()