گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٧
 

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح!
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب،
بيمار خنده های تو ام، بيشتر بخند،
خورشيد آرزوی منی، گرمتر بتاب!... (مشيری)

باز هم روز داره از راه ميرسه. نگاهی به افق کردم تا ببينم آيا همون روزيه که منتظرشم ديدم نه. اون روز نيست. چقدر منتظر اون روز هستم. همون روزی که آخرين روزه. چون هيچوقت به شب نميرسه. هميشه روز می مونه و شب واسه هميشه بساط خودش رو از اين ديار بر می چينه و ميره يه جای ديگه. خورشيد مهر در وسط آسمون می درخشه. گلهای دوستی و محبت می رويند و برفهای جدايی و غربت آب ميشن. و در روزی ديگر، در آخرين روز، بعد از آخرين شب، جهان دوباره متولد ميشه و اينجاست که بعد از سالها جستجو، سالها راه پيمودن به دروازه های سرزمين آرزوهامون ميرسيم...
غم و ماتم. اين دو موجود بدکار و نابکار، هميشه و همه جا در تعقيبم هستند. هميشه شراره های آتش رو به سمت من پرتاب می کن تا دست و پای «بودنم» رو جريحه دار کنن. هميشه اقيانوسی از دلتنگی رو در من سرازير ميکنن و سعی می کنن تا وجودم رو از دلتنگی سرشار کنن. گاه وقتی که در کنج خلوتی نشستم اونقدر لبريز از دلتنگی ميشم که از کناره های پنجره ديدگانم اين دلتنگی ها لبريز ميشن. اما هيچ وقت اسير اونها نشدم. هيچ وقت در برابرشون از پای ننشستم. هميشه باهاشون جنگيدم. پس نگران نباش. درسته که دارم در باتلاق غم و دلتنگی فرو ميرم اما يه رشته اميد هست که من به اون چنگ زدم و به کمک اون دارم خودم رو نجات ميدم. و تا جون دارم، تا دلم منو ياری ميکنه تسليم نميشم. تا با من هستی، هستم و وقتی نيستی... خوب نمی خوام به نبودنت فکر کنم. ميخوام به بودنت فکر کنم. ميخوام در ظلمت به اون نقطه کوچيک سفيد نگاه کنم و به سمت همون نقطه برم...
مپرسيد ای سبکباران، مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد.
غريق لطف آن دريانگاهم،
مرا تنها به اين دريا سپاريد...(مشيری)
دريا


 
comment نظرات ()