گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٦
 

تنيده ياد تو در تار و پودم
بود لبريز از عشقت وجودم
تو بودم کردی از نابودی و با مهر کردی
فدای نام تو بود و نبودم...

وقتی که به روزهايی که پشت سر نهادم می انديشم، وقتی که بر بلندای زمان می ايستم و راهی رو که آمدم نظاره می کنم، همه جا اثری از تو می يابم. وقتی به شب گذشته ام، به شب خاطراتم می نگرم آنرا ستاره باران می بينم. ستاره هايی که هر يک خاطره ای از خاطرات با تو بودن را برايم به تصوير می کشد. خاطره ای از آن يار ديرينم، خويشاوندی که... که با او بودن و برای او بودن رمز بقای من است.
گاه خاطرات آدم چقدر می تونن التيام بخش زخمهای آدم باشن و گاه چقدر می تونن دردآور و جانفرسا باشن. در لحظات تنهايی، گاه چراغ خاطره ای در ذهنم روشن ميشه و پنجره ای به روزهای با هم بودن و با هم زيستن گشوده ميشه و من غرق در عالم خيال، مست از شراب وصال، جام خالی دلم رو بار ديگه لبريز از شراب محبتت می کنم و از تو پر ميشم و عطر وجودت فضای تنهاييم رو پر ميکنه.
هر وقت که ميايم تو رو به تصوير بکشم عاجز می مونم. هر بار که ميايم که بگم که تو برام چی هستی درمانده ميشم. ناچار سکوت می کنم و با زبان سکوت حرفهای دلم رو ميزنم. نمی دونم. نمی دونم آيا هرگز می تونم از تو بخاطر تمام محبت هايی که به من کردی قدردانی کنم يا نه؟ نمی دونم آيا می تونم در عوض چيزی که به من دادی، جان دوباره ای که در من دميدی، چيزی بهت بدم يا نه؟ نمی دونم آيا می تونم شکر اين بخشش خدا رو بخاطر دادن تو به من بجا بيارم يا نه؟ می دونم که عاجزم از بجا آوردن شکر اين نعماتی که دارم. می دونم که نمی تونم از تو بخاطر محبت و صداقت و اعتمادت تشکر کنم. نمی دونم در عوض اينها چه چيز رو بهت تقديم کنم؟ تنها دارايی من يه دل بی تاب و بيقراره که در غم دوری تو چون شمعی داره می سوزه. تنها دارايی من دريای عشقم نسبت به تو که همين رو تقديمت می کنم...
دريا


 
comment نظرات ()