گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٥
 

ديدار يار غايب دانی چه ذوق دارد:
ابری که در بيابان بر تشنه ای ببارد
ای بوی آشنايی! دانستم از کجايی:
پيغام وصل جانان پيوند روح دارد
بی حاصلست يارا اوقات زندگانی
الا دمی که ياری با همدمی برآرد... (سعدی)

تا حالا شده که کسی دوستتون بداره؟ تا حالا مخاطب دوستی کسی بودی؟ تا حالا مخاطب «بودن» کسی بودی؟ خيلی حس جالبيه. خيلی آرامش بخشه. اينکه آدم ببينه که کسی در هر جايی چه نزديک يا چه دور به فکر آدمه و هر لحظه به ياد آدم نفس ميکشه. خوب! خيلی حس قشنگيه. می دونی از اون چيزاست که کم ميشه پيدا کرد. از اون گنج ها که در کنج هيچ خراباتی مدفون نيست و در بالای اون کوه بلند که در افق سر به آسمان می سايه، قرار داره. همون کوه لبريز از صداقت و اعتماد و دوستی. کوه محبت. همونی که اين روزها کسی به فتح اون نميره. کسی ديگه اوون کوه رو نمی بينه.
بگذريم. به قول استاد غزل، حافظ شيرازی که می گفت:
حديث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را
آخرش هم نفهميدم که چی شد که انسان نشانی سرزمين آرزوهاشو گم کرد. هدف از آمدن و رفتنش رو فراموش کرد. در جاده های سرنوشت گم شد. خورشيد رو از ياد برد و شب رو بر مسند قدرت نشوند. هر ذره ای از روشنی رو در کام سياه شب ريخت. و جهانی لبريز از تيرگی و دشمنی و دو رويی و نفرت و کينه و ... (هزاران چيز ديگه که مايه شرم آدميت و انسانيته و اگه يه عمر بنويسی تمومی نداره) ساخته. شايد هم اينه همون کمال نهايی بعضی ها. همونها که سردمداران اين دنيا هستن. همونها که دارن بر مردم حکومت ميکنن و فکر ميکن از همه بهترن. همونها که واسه حفظ خودشون به هر چيزی پناه ميبرن و همه چيز رو بازيچه قرار ميدن.
خوب شايد نشه واسه اين دنيا ديگه کاری کرد تا روزی که منجی اون برسه و کاری بکنه. ولی ميشه دنيای خودمون رو به نوع ديگری بسازيم. می تونيم بازم نشانی از سرزمين آرزوها بيابيم و به سمت او بريم. می تونيم در خودمون سياهی رو نابود کنيم و جهانی بسازيم که سراسر نور و روشنی باشه. نوری که از ذات خدا سرچشمه ميگيره. و امانتی رو که در اولين روز آفرينش به دوش کشيديم رو به سرمنزل مقصود برسونيم. دلهامون رو از دشمنی پاک کنيم و به همه اونهايی که ميگن نميشه و امکان نداره و سخته، ثابت کنيم که ميشه. آره آرزوی من! ميشه. بايد تلاش کرد. همين.


 
comment نظرات ()