گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۳
 

می روم ز ديده ها نهان شوم
می روم که گريه در نهان کنم
يا مرا جدايی تو می کشد
يا تو را دوباره مهربان کنم... (مشيری)

آرزوی من! نمی دونم چرا اينطوری فکر می کنی. يعنی فکر می کنی همه چيز نموم شده؟ تو هم فکر می کنی دوره محبت و مهرورزی به سر اومده؟ يعنی فکر می کنی که من به همين راحتی پا پس می کشم؟ به همين راحتی با اولين مشکلی که سر راه ديدم عقب می شينم و فرار می کنم؟ يعنی من اينقدر ضعيفم؟ نه عزيز. من دريام. با همون صلابت و با همون شکوه و با همون استقامت. درسته که الان بخاطر دوری تو کمی گرفته شدم. درسته که کمی طوفانی شدم ولی اين دليل نميشه که سرزمين آرزوهام رو فراموش کنم و به همين سرزمين تيره و بی ارزش خودم بسنده کنم. درسته که از هر سو سپاه غم و تاريکی من رو احاطه کرده ولی اين دليل نميشه که من خودم رو تسليم کنم. من اسير اين سياهی ها نمی شم. من مسافر سرزمين خورشيدم. من برای رسيدن به سرزمين نور می جنگم. و در اين راه اميد و آرزوهام مرکبم هستند و آتش عشق تو شمشيرم تا با اون به جنگ تاريکی برم. تا پرده سياه شب رو بدرم. تا خورشيد رو دوباره بر تخت آسمان بنشانم. تا نور رو آزاد کنم و تاريکی رو نابود کنم.
و در اين راه با دلی صنوبری خودم، به پيش دارم ميرم و هيچ چيز و هيچ کس يارای مقابله با من رو نداره. چطوری می تونم تو رو فراموش کنم؟ رسيدن به تو رو از ياد ببرم؟ به مقصد نرسيده از اين راه برگردم؟ نه! من بر نمی گردم. ميرم جلو تا برسم. حالا هر قدر که ميخواد سخت باشه يا هر قدر که ميخواد طولانی باشه. من محبت رو از توی کتابها ياد نگرفتم. من عشق رو توی داستانهای عاشقانه نخوندم و حالا هم ادای اونها رو در نمی يارم. من سايه کسی نيستم. من خودمم. محبت و مهرورزيدن رو از تو آموختم. و جوشش عشق رو در خودم حس کردم. چيزی که در من هست و واقعيت داره. نه يه چيز کتابی و بی مصرف که به درد مجلس ها و بزم ها می خوره. نه! اين يه حقيقته. يه واقعيته. من به تو ايمان دارم. و تنها از تو ميخوام که بهم کمک کنی و با من باشی. بهم ايمان داشته باشی و ... به من اعتماد کنی. اعتماد. و بدون که تنهات نمی ذارم. اين رو مطمئن باش.


 
comment نظرات ()