گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٢
 

ز دوديده خون فشانم زغمت، شب جدايی
چه کنم که هست اينها گل باغ آشنايی
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت
که رقيب در نيايد به بهانه گدايی... (عراقی)

باز هم جدايی. باز هم شب. باز هم من و اين دل بی تاب و اين تن بيمار. باز هم من ماندم و اين روح تب دار. لحظات رنگ و بوی تکراری به خودشون گرفتن. همه چيز بوی ماتم ميده. همه جا سرشار از نوميدی شده. بجای گلهای ياس، گل يأس روييده... . ولی درونم، توی اين شب سراسر تاريکی و ظلمت، هنوز هم يه نقطه سفيد هست. هنوز هم يه نقطه روشن هست. کوچيکه ولی هست. نه اونقدر کوچيکه که نشه ديدش و نه اونقدر بزرگه که تمام دنيای درونم رو روشن کنه. شبيه خوشه ماه می مونه که در برکه ای افتاده باشه ولی از خود ماه خبری نيست. از اين شب به تنگ اومدم. کجاست روز رهايی؟
شايد باز هم زياد نااميد شدم. شايد باز هم مثل بعضی از ثانيه های زندگيم دچار افسردگی شدم. يه حالت گذران و ناپايدار. اما چيزی که در من هست، چيزی که در من هيچگاه تمامی نداره، تنها چيز ثابت درونم که هر روز بيشتر ميشه و اين غمها و نااميدی ها نمی تونن اونو کم کنن، کم رنگ کنن، از بين ببرن، احساسيه که به تو دارم... .
آرزوی من! می دونم که توی اين روزها بيشتر به من نياز داری. می دونم که ميخوای با دريات باشی. می خوای در اون غوطه ور شی و فراق و جدايی و تنهايی رو از ياد ببری. می دونم. اما چه کنم که اسير طوفان غم شدم. از اين که نمی تونم باهات باشم يه دريای طوفانی و متلاطم شدم. می دونی آرامش واسه يه دريای طوفانی يعنی چی؟ يه برکه، يه مرداب هميشه آروومه. واسه اون ارامش معنی نداره. ولی يه دريای طوفانی که از دردی عجيب، متلاطم شده و کف به لب آورده و مشت های سنگينش رو به سينه ساحل که اونو محدود کرده می کوبه، آرامش واسش يه معنی ديگه ای داره. آرامشی که جز با وزيدن نسيم حضور بدست نمی ياد. کاش اين نسيم زودتر بوزه.


 
comment نظرات ()