گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٤
 

امروز فکرم، ذهنم و دلم خاليه. خالی از هر حرفی واسه گفتن. خالی از هر چيزی واسه نوشتن. خالی از هر چيز قابل بيانی به زبان جملات و کلمات و لبريز از هر آنچه که در کلام نگنجد. امروز هم مثل هر روز در يک صبح زمستانی، با سرزدن نخستين پرتوی زندگی بخش خورشيد چشم به اين جهان باز نمودم تا در شبی تيره به با دلی لبريز از عشق به خورشيد و در آرزوی ديدار دوباره آن رخت از امروزم بربندم و به فردا هجرت کنم و بدينسان هر روز بخشی از راه سرنوشت را پشت سر نهم تا به سر منزل مقصود برسم.
خوب! مثل اينکه بازم دارم سادگی جملات رو از دست می دم و بازم نوشته ام داره لبريز ميشه از عبارات پيچيده ای که نه منظور منه و نه مقبول من. اگه بخوام حال و هوام رو تو يه جمله بگم می تونم بگم که:

ای پادشه خوبان! داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آيی.

آدم وقتی می خواد يه راه طولانی رو طی کنه اگه بخواد منتظر بمونه يا ترديد کنه يا زياد معطل شه و به مشکلات راه فکر کنه و از اونا بترسه هميشه اول همون جاده باقی می مونه. ولی اگه آدم دلش و بزنه به دريا و با ديد درستی نسبت به سختی راه شروع به حرکت کنه اونوقت ديگه اول جاده باقی نمی مونه بلکه به مقصد ميرسه. طولانی ترين راه ها هميشه با اولين قدم شروع ميشن. و مهم اينه که آدم هراس به دلش راه نده و از مبارزه با مشکلات نهراسه.
خوب نمی دونم چرا هيچ چيزی به ذهنم نمی رسه که بگم و دلم هم حرفاشو نمی تونه به زبان کلمات بگه. پس جان کلام اين که:

همسفر، ای همسفر! وقت تلخ رفتنه
تکيه گاه خستگی، کنج سينه منه
همسفر! مقصد ما مثل فردا روشنه
بی هراس جاده ها  وقته راهی شدنه


 
comment نظرات ()