گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۱
 

مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت
خرابم می کند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شکيبايی شبی يارب توان ديدن
که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت؟..... (حافظ)

امروز حال نوشتن چيزی رو ندارم. دلم ميخواد چيزی نگم. دلم ميخواد سکوت کنم. سکوت. سکوت. سکوت. کلام سکوت زيباترين کلامهاست. آخه چی بگم؟ چطوری بگم؟ با کدوم حرف؟ با کدوم کلمه؟ با کدوم جمله؟ با جه لهجه ای؟ به چه زبونی از تو بگم که دلم هم راضی شه؟ چرا هرچی ميگم بازم احساس ميگم که چيزی نگفتم؟ تا حالا آب خوردن يه انسانی رو که پس از روزها تشنگی به يه چشمه زلال رسيده ديدی؟ من همون انسان تشنه ام، که عمری تشنه تو بودم. عمری در هوای رسيدن به تو دم زدم. و حالا که پيدات کردم هرچی می نوشم تشنه تر ميشم. انگار تشنگی من تمومی نداره. سيراب نمی شم. مثل اين می مونه که به يه تشنه آب شور بدی که بخوره. هر چی ميخوره تشنه تر ميشه. ياد هبوط شريعتی افتادم. اونجا که واسه پيدا کردن آبی واسه ساختن همدمش تمام ملکوت رو پشت سر ميذاره و آخرش هم جامی لبريز از اشک ديدگانش رو مياره. جامی که آبش شور بود و بعد ملايک گفتن که اين شوری باعث ميشه هميشه تشنه بمونی... . تشنه ام. کجايی که سيرابم کنی؟


 
comment نظرات ()