گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٠
 

سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز
ورای حد تقرير است شرح آرزومندی...    (حافظ)

يه صبح ديگه ست. يه بار ديگه متولد شدم. چقدر سخته اين تولدهای هر روزه. اين رجعت دوباره از سرزمين روياها به سرزمين تلخی ها. هر روز به اميد رسيدن به سرزمين آرزو، همون جايی که تو هستی، همون جايی که من هستم و خدای ما، و هيچ کس ديگه ای نيست، متولد می شم و در مسير تلخ زندگی گام بر ميدارم و شب خسته از اين نرسيدن ها و جدايی ها و دلتنگی ها و غربتها، به اميد يافتن سرزمين آرزوهام در رزوی ديگر، اين تن خسته رو به مرگ می سپارم و روح بی قرارم رو از قيد اين تن خسته رها می کنم و راهی سرزمين روياها ميشم تا شايد در اونجا برای لحظاتی با تو بودن رو تجربه کنم. و دوباره در صبحی ديگر، طلوعی ديگر و تولدی ديگر. دوباره اين چرخه تکرار ميشه. اسير اين «کارما»ی رنج آور شدم و در آرزوی رسيدن به «نيروانا» دارم اين زندگی رو تحمل می کنم.
کاش! کاش يه روزی برسه که سرزمين آرزو و سرزمين رويا رو در هم بياميزم و طلوع و تولدی رو در سرزمين آرزو تجربه کنم که با هيچ مرگی همراه نباشه. طلوعی بی غروب. ولی سرزمين آرزو کجاست؟ ياد شعر خانه دوست کجاست افتادم. همون شعر لطيف و زيبای سهراب.

«خانه دوست کجاست؟»
در فلق بود که پرسيد سوار.
آسمان مکثی کرد.
هگذر شاخه نوری که به لب داشت،
                                               به تاريکی شنها بخشيد.
و به انگشت نشان داد سپيداری و گفت:
«نرسيده به درخت،
کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است
و در آن، عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،
سر به در می آرد؛
پس به سمت گل تنها می پيچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاويد اساطير زمين می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گيرد
در صميميت سيال فضا، خش خشی می شنوی،
کودکی می بينی
رفته از کاج بلندی بالا،
جوجه بردارد از لانه نور،
و از او می پرسی:
«خانه دوست کجاست. »


 
comment نظرات ()