گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٩
 

تو مثل خواب نسيمی، به رنگ اشک شقايق
تو مثل شبنم عشقی به روی پونه عاشق
تو مثل دست سپيده، پر از تولد نوری
تو مثل نم نم باران، لطيف و پاک و صبوری...(مريم)

تو! از تو گفتن و از تو نوشتن هميشه سخت ترين کاری بوده که از عهده اون بر نمی اومدم. نمی دونم چرا هرچی ميگم و هرچی می نويسم بازم راضی نيستم و می گم نه تو اينطوری نيستی، يه جور ديگه، لطيف تر، پاک تر، زلال تر، پرشکوه تر و زيباتر. نمی دونم. نمی دونم چرا نميشه دنيا را اونطوری که چشم دل آدم می بينه تصوير کرد. نمی دونم چرا نميشه آدمها رو اونطوری که هستن توصيف کرد. و نمی دونم چرا نميشه يه روح بزرگ و زلال رو در قالب کلمات و جملات و صفحات جا داد،‌ نگاشت. در تمام اين مدت، هر چه سعی کردم که بتونم تصويری رو که از تو بر روی لوح دلم تصوير شده رو بکشم نتونستم. حتی نتونستم توصيفش کنم. گاه آدمها در بيان اون چيزی که ميخوان ناموفق ميشن. چون کلمات نمی تونن عمق احساس آدم رو بيان کنن... . ولی گاه بعضی ها چه زيبا همين کلمات ساده و بی احساس رو چنان کنار هم قرار ميدن که آدم به اوج احساس اونها پی ميبره.
تمام ناتمام من، با تو تمام می شود. نقصان و کمبودهای من، با تو به کمال ميرسه. تو که گمشده ای هستی که در تاريخ سرگردانيها کشيدی. و در يک روز، همونطوری که خودت بهتر می دونی، طوری که کسی باورش نميشه، کسی به فکرش خطور نمی کنه که بشه اينطوری هم به هم رسيد، به تو رسيدم. اولش کمی مردد شدم. کمی نگاهت کردم. در تو کنکاش کردم. نگاهت رو جستجو کردم. و بعد خطوط آشنايی و بعد... . می بينی. گاه سرنوشت چقدر پيچيده و تعجب آور ميشه. می بينی خدا وقتی بخواد کاری بشه و دنيا باهاش مخالفت کنه بازهم اون کار اتفاق می افته. ديدی اگه يکی بخواد يکی رو پيدا کنه حتی اگه فرسنگها فاصله بين اونها وجود داشته باشه بازهم تأثيری نداره و اونها هم رو پيدا می کنن. چون در هر صبح نجوای آشنايی رو از دور ميشنون و بيقرار ميشن. چون از نسيم بوی يار رو ميشنون و می فهمن که آره. کسی هست که بوی آشنايی بده. و حالا که تو رو پيدا کردم گمت نمی کنم و سر از آستان تو بر نمی دارم.

بر آستان جانان گر سر توان نهادن               گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد...


 
comment نظرات ()