گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۳
 

امروز هم يه جوره عجيبی بود. احساس ميکنم که هنوز هم خوابم. احساس می کنم که دارم خواب می بينم. شايدم واقعا اينطوريه. شايدم نيست. گيج و گنگ اينجا نشستم و ديروزم رو مرور می کنم. امروزم رو تحليل می کنم و فردام رو پيش بينی می کنم. همه چيز يه جور عجيبيه حتی نوشتن. حتی نفس کشيدن و حتی زنده بودن. به گذشت سريع عمر می انديشم و از اين زمان بی گذشت می نالم. از اين لحظه ها که گويی منجمد گشته اند. از اين روزها که قصد رفتن ندارند. و از آينده ای که سر آمدن ندارد. از اينها می نالم و در نای و فغانم.

در گريز از اين زمان بی گذشت
در فغان از اين ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خيال.

خوب بازم زيادی ادبی حرف زدم و معصوميت کلام گم شد. نمی دونم چرا وقتی دارم می نويسم جملات خشک و مصنوعی به ذهنم ميرسن باعث ميشن تا احساس در اين جمله خشک و بی احساس گم بشه و معنی جمله از بين بره. داشتم می گفتم که از اين زمان بی گذشت در حال ناله و فغانم. نمی دونم چرا روزهام اينقده طولانی شده. چرا شبها نمی خوان به آخر برسن. چرا سپيده دم از راه نمی رسه. چرا خورشيد طلوع نمی کنه. چرا سياهی چادرش رو از اين ديار بر نمی چينه. چرا چرا و هزاران چرا ديگه که تو ذهن منه و چون خاری در پای دلمه.
ولی چيزی که هميشه در من باقی بوده، چيزی که هميشه دوست دارم باقی باشه، چيزی که رفتنش بودنم رو نابود می کنه، چيزی که بودنش به من حيات می بخشه، چيزی که نبودش يعنی فقدان همه چيز، چيزی که نبودنش يعنی خزان بهار زندگيم، چيزی که بودنش به من اميد می ده، چيزی که نبودنش آرزوهامو بر باد می ده، چيزی که وجودش رمز بقای منه، چيزی که نبودش مايه مرگ منه، چيزی که همه چيز منه، هستی منه و آينده منه، احساسم نسبت به تو و قلب مهربونته. تو که با دستکار محبت و به معجزه عشق منو از بند ملالت ها و نااميدی ها رهاندی و همچون آبی زلال در رود خشکيده وجودم جريان پيدا کردی و با شاخه گل محبت به خانه دلم قدم گذاردی و يادت، خاطرهات، صحبتهات، محبتت، صداقتت و دوستی پاک و زلالت همه وجودم رو تسخير کرد و شعله ای در من برافروخت که تمام سياهی ها و پليدی ها رو در من سوزاند و خاکستر کرد و از خاکسترش منی پاک و زلال، احساسی ناب و بی آلايش، سر زد. و اکنون بودنت تنها بهانه زيستن من در اين دنيای سراسر تيرگی و دروغه. و آرزوی رسيدن به تو و لذت وصال تنها چيزيه که از درون به من نهيب ميزنه که تلاش کنم، که اسير تيرگی شب نشم، که با شب بجنگم، که از کوه مشکلات بالا برم، که از کوير زندگی گذر کنم، تا در سرزمين آرزوهام به تو دست پيدا کنم و در اولين نگاه وجودم رو به پات قربانی کنم و با تو و در کنار تو آرام گيرم.

ماهی هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيکران تو
می برد مرا به هر کجا که ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو.

زير بال مرغکان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک!
جرعه جرعه جرعه می کشم تو را به کام خويش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو......


 
comment نظرات ()