گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۸
 

امشب ای ماه! به درد دل من تسکينی
آخر ای ماه! تو همدرد من مسکينی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشيد چه ها می بينی... (شهريار)

ماه، بزرگترين نقطه روشن در آسمان، با زيبايی خيره کننده، با شکوه و با عظمت، در دل سياه شب نور افشانی ميکنه و جای خالی خورشيد رو در آسمان پر ميکنه، تا سياهی شب که برای بلعيدن جهان دندان طمع تيز کرده ناموفق باشه و نتونه همه چيز رو در سياهی و ظلمت فرو ببره و گرد تاريکی رو در همه جا بپاشه. هرچند که بعضی وقتها شب با ابرها هم دست به يکی ميکنه و ماه رو در پشت ابر پنهان ميکنه تا جهان از تنها منبع روشن محروم شه. ولی اين وضع زياد طول نميکشه.
در دل تاريک اين شبهای سرد، در عالم تاريک درونم، ماه من، ياد و خاطرات توست. ميگن ماه از خودش نور نداره و نورش رو از خورشيد ميگره. شبهای من هم نورشون رو از ماه، از ياد و خاطرات تو، ميگرين. تو که خورشيد منی. من که دريای توام. آرزوی من! توی اين روزها و شبها، توی اين عقبه های سخت و هولناک، توی اين لحظات جدايی، تنها حضور تو، اميد به «با تو بودن»، «با تو زيستن» و «در تو محو شدن» هست که منو زنده نگه ميداره و به جلو ميرونه. آه! نمی دونم چطوری بگم که دوستت دارم و می پرستمت. نمی دونم چطوری بگم که تمام وجودم داره تو رو فرياد ميزنه. آخه نميشه «فرياد وجود» رو به تصوير کشيد. بايد ديد و با گوش دل شنيد.
بت من! معبد من! مأمن من! در پای محراب تو، من چون راهبی مفلوک و بی چيز، که تنها چيزش، تنها داراييش، همه چيزش، همين بتی هست که در مقابلشه، به سجده افتادم و با تمام وجود تو رو می خونم و تو رو نيايش می کنم. با زيباترين کلمات، کلماتی که هيچيک از پرستندگان خدايان در هيچ عصری اونها رو ستايش نکردن، تو رو ستايش می کنم. با تو نجوا می کنم. سر بر آستان تو نهادم و به درگاه تو پناه بردم. بت من! نشکنی، که شکست تو نيستی منه. که تو هستی منی. تنها چيزی که منو به اين دنيا وصل کرده. که نفسم به ضربان قلب تو بسته ست. که من برای رسيدن به معبد تو، تمام سختی ها رو به جوون خريدم، همه مشکلات رو ديدم و تحمل کردم و تحمل می کنم. فقط به اين اميد که با تو باشم. که در هر زمين خوردن به اميد رسيدن به تو بلند شدم. پس با من باش، برای من باش و در کنار من باش که بی تو من هيچم.
دريا


 
comment نظرات ()