گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٧
 

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بين که چون همی سپرم
چنين که بر دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم...

بزرگترين سرمايه دنيا، باارزشترين چيزی که بی نهايته، تنها چيزی که انسان داره و انتهايی نداره، تنها دارايی تمام نشدنی، محبت و صداقت و يه قلب مالامال از عشق و دوستيه. توی اين دوره و زمونه، دوره ای که محبت فراموش شده، صداقت ناياب، عشق موضوعی برای کتابها و دوستی راهی واسه رسيدن به منافع، رسيدن به نگاهی که از حادثه عشق تر باشه واقعا با ارزشه. و وقتی آدم قلبی رو پيدا کنه که در هر تپش زمزمه محبت رو در فضا طنين افکن باشه، بايد دو دستی بهش بچسبه. آخه ديگه مثل اون پيدا نميشه. چون بعضی چيزها در زندگی آدم تنها يکبار اتفاق می افته و آدم بايد از اون فرصتی که بدست آورده، استفاده کنه و قدر چيزهايی رو که در راهش قرار ميگره بدونه.
توی اين روزها که وجودم چون جهان پيرامونم اسير سوز و سرمای جدايی شده و برفهای غم و دلتنگی تمام وجودم رو سياه پوش!! کرده، چشم به انتظار بهار نشسته ام و گذر ايام رو می نگرم. ايامی که بايد بگذره. سالهايی که بايد سپری شه تا بهار از راه برسه. تا شب به پايان برسه. تا با گرمای وجودت سرمای وجودم از بين بره... . نمی خوام بازم چيزهايی رو که بارها و بارها گفتم و ولی انگار هيچوقت نگفتم، تکرار کنم. می دونم که به تصوير کشيدن يک نگاه، يه نگاه که لبريز از محبته کار سخت و غيرممکنيه. می دونم که نميشه زمزمه محبتی رو که بر لبانت جاريه نوشت. چون اون از جنسی ديگره و اين از جنسی ديگر. ولی خوشحالم که توی اين دوره و زمونه که همه آماده دريدن هر آن کس که دريدن نتواند، هستند، من يه چيزی دارم که به خاطر اون و به اعتماد اون، نفس بکشم و با مشکلات بجنگم و راه خودم رو در شب ادامه بدم تا به سرزمين خورشيد برسم، به سرزمين آرزو!!!!!!!!!


 
comment نظرات ()