گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٦
 

کوچه خالی ست،
                       ولی
رد پای تو هنوز
روی شنها باقيست.
وقت رفتن گفتی
                     خواهم آمد روزی
روزی از سرسبزترين های بهار...

هميشه، هر وقت که دلم ميگيره، هر وقت که از اين همه مشکلات خسته ميشم، هر وقت که از اين همه نگرانی به تنگ ميام، هر وقت که از اين همه دلتنگی بی تاب ميشم، اين شعر رو زمزمه می کنم و به اينجاش که ميرسم می مونم. می مونم و بهاری رو به انتظار می نشينم که با ورود تو آغاز ميشه. روزی که با طلوع تو در جان سرد من شروع ميشه و با حضور تو در کنار من ادامه پيدا می کنه و هيچوقت هم شب نميشه. طلوعی بدون غروب. آغازی بدون پايان. بهاری بدون خزان. يه سلام بدون خداحافظی.
توی تمام لحظه های زندگيم، توی تمام لحظه هايی که بدون تو سپری ميشه، توی تمام ثانيه هايی که در غم جدايی تو ميگذره، زمزمه محبت تو رو از دورترين دورها ميشنوم، و به آوای دلنشين دوستی، که بر لب داری گوش می سپارم. هر شب زمانی که ميخوام به خواب برم صدای قلب تو رو از اون دور دست بعيد ميشنوم و با اون به خواب ميرم. و هر روز صبح که می خوام بيدار شم، با صدای تو که در سراچه دلم طنين افکنده بيدار ميشم و چشم دل که باز می کنم نگاهم به قاب عکسی می افته که عکس تو در اون قرار داره و در گوشه ای از سرای محقر دلم آويزوونه. هر روز در ياد تو غرق ميشم و در هوای تو و رسيدن به تو دم ميزنم. آره آروزی من! صدای تو رو از دوردست ترين دورها ميشنوم. برق نگاهت مايه روشنی روزهای منه. چهره تو ماه منه که در شبهای تنهاييم در آسمان دلم خودنمايی ميکنه و ستاره های آسمون هم خاطرات با تو بودن و با تو زيستن. و شبنم هم اشک منه که بر روی شقايق چکيده... .
ای آرزوی من!
فانوس ياد توست که در خوابهای من
زير رواق غربت همواره روشن است
برق خيال توست که گاه گريستن
در بامداد ابری من پرتو افکن است
                                            اينجا هميشه روشنی توست، رهبرم...
دريای تو.


 
comment نظرات ()