گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٢
 

يه روز ديگه از روزهای زندگی در حال گذره. روزها چه زود و سريع ميگذرن. به قول شاعر که می گفت بر لب جوی نشين و گذر عمر ببين. اين روزها حال و هوای دوگانه ای دارم. يه وقتی خيلی شادم و گاه خيلی دلتنگ. گاه ابری و گاه آفتابی و بعضی وقتها باروونی. و اين تغيير و تحول دايم باعث شده که تمرکزم رو از دست بدم. نمی دونم. شايد دليلش خستگی از اين همه يکنواختی باشه. آخه آدميزاد از يکنواختی بيزاره و هر بار که زندگيش يکنواخت ميشه هربار که کارهاش تکراری ميشه هربار که امروزش با ديروزش يکی ميشه، بهم ميريزه، ناراحت ميشه و هربار که به روزهای بهتر می انديشه هربار که به فرداهای روشنتر فکر می کنه شاد و سر حال مياد.
از يه طرف از گذر عمر خوشحالم چون دارم به روزهايی که سخت چشم انتظارشونم نزديک می شم. از يه طرف ناراحتم چون می ترسم که از اين روزهام درست استفاده نکرده باشم و باعث شده باشم که اون روزهای خوب هم ديرتر سر برسند. خلاصه تو يه دوگانگی گير کردم و دارم دست و پا می زنم که خودم رو نجات بدم.
امروز بازم يه سر زدم به خلوت تنهاييم و کمی با خودم بودم و با دلم و با ياد و خاطراتم. همچنان که داشتم خاطرات رو زير و رو می کردم ديدم دارم تو باتلاق ناراحتی و غم فرو ميرم. دست و پا ميزدم که فرو نرم اما مدام پايينتر ميرفتم و هر لحظه غمگينتر. کم کم تيرگی داشت درونم تسخير می کرد که نخستين پرتوهای اميد بازهم در دام تابيد و ياد آن خورشيد که در روز پيش غروب کرده بود چون ماهی نمايان شد و غم و سياهی رو از درونم راند و اميد و تلاش رو در من زنده کرد و نيرو و توان برای ادامه رو به من باز گردوند.

در دل تاريک اين شبهای سرد
ای اميد نااميدی های من!
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من.


 
comment نظرات ()