گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٤
 

نوشتن. می نويسم تا آرووم شم. می نويسم تا معلوم شم و از مجهول بودن در بيام. می نويسم تا اين کوه حرفهای نگفته ای رو که رو سينه ام سنگينی می کنه سبکتر کنم. اما نمی دونم چرا هر وقت ميام بنويسم کلمات هم از من فرار می کنن. همه چيز از من فراری. همه چيز. ياد يه شعری افتادم که می گفت:
در اين دنيا که حتی مرگ نمی گريد به حال ما              همه از من گريزانند، تو هم بگذر از اين تنها

هميشه دنبال يه راهی می گردم تا از تنهايی فرار کنم اما هميشه تنها می مونم. به قول يه ضرب المثل قديمی که می گفت از هرچی بدت بياد سرت مياد. خوب منم صبح تا شب سعی می کنم از خودم فرار کنم . حالا که نمی تونم با تو باشم دلم نمی خواد با خودم هم باشم اما نمی شه. هميشه خودم دنبالمه. کاش می شد هيچ شد به عدم تبديل شد اما نميشه. اين روزا اونقدر اشفته ام که حتی نمی تونم بنويسم. حتی نمی تونم فکر کنم. خوب جلوی من يه سه راهی بود. يکيش که غير عملی بود و برای من زده بود ورود ممنوع!!!! خوب منم مجبور شدم بين تمام کردن و تحمل کردن يکی از اونا رو انتخاب کنم. مگه می شه دوستی و تمام کرد؟ مگه ميشه عشق و از بين برد؟ اگه ميشه من که توان انجامشو ندارم. واسه همين فقط تحمل برام ماند و صبر. خوب از روز اولی که به دنيا اومدم هميشه واسه اين که به يه خواسته ای هرچند کوچک برسم بايد کلی صبر می کردم و اخرشم نمی تونستم بدستش بيارم. مثل اينکه از روز اول طالع من صبر و بوده و تحمل. خوب ناراضی نيستم. چون خودم انتخابش کردم. خودم خواستم که دوستی و بوجود بيارم. خودم خواستم که از پله های دوستی بالا برم و حالا که به پله آخر رسيدم دلم نمی خواد پاهام بلغزه. ميخوام تا اخر اين راه و برم. حالا هرچی ميخواد بشه بشه. و هر چيز و هر کس می خواد مانع بشه بشه. هر جور شده ازش عبور ميکنم تا خودم و به انتهای اين راه برسونم. می خوام ببينم انتهاش کجاست. اصلا دوستی انتهايی داره؟
خوب اونقدر اشفته ام که نمی دونم اصلا چی دارم می نويسم. وضع و حالم شبيه اين شعر استاد غزل حافظ شيرازی که می گه:
گرچه از آتش دل چون خم می  در جوشم              مهر بر لب زده خون ميخورم و خاموشم.


 
comment نظرات ()