گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۳٠
 

گاهی وقتها، آدم حس و حال عجيب غريبی داره. امروز يکی از اون روزهايی بود که من احساس خيلی عجيبی داشتم. نميدونم چی شده. نميدونم چرا اينطوری شده. گاهی وقتها خيلی سرحال ميشم. اونقدر که انگار هيچ مشکلی وجود نداره. گاهی خودم رو در حال سقوط می بينم. سقوط به درون تاريکی. گاهی خودم رو می بينم که دارم روی لبه تيغ راه ميرم. گاهی خودم رو می بينم که دارم رو لبه تيغ می دوم. گاهی... خلاصه مدتيه خل و چل شدم. خيلی دلم ميخواست که بشينم و همه اين لحظات تلخ رو در جان قلمم بريزم و بنويسمشون تا از شر اونها خلاص بشم ولی نميشه.  سرزمين آرزوها جای اين حرفها نيست. اونجا جای چيزهاييه که در خيال هم نميگنجه. ولی اينجا، جای حرفهای نگفتنيه.
حس يه تيکه چوبی رو دارم که روی آب شناوره و موج داره اون رو به هر سمتی می بره. گاهی از جاهای مواج و مملو از صخره و سنگ عبورش ميده و گاهی ... . خيلی دوست دارم بتونم اين شرايط رو عوض کنم. خيلی دلم ميخواد که بتونم به قولی که دادم عمل کنم. ولی بعضی وقتها شکستم رو حتمی می بينم. شايد من خيلی خودخواهم. شايد خيلی بی فکرم. خدايا کمکم کن. قدم در راهی گذاشتم که خيلی سنگلاخه.


 
comment نظرات ()