گفته های نگفتنی

 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۳٠
 

روزها چقدر دلتنگ کننده ميشه وقتی که تو نيستی. چقدر زجرآور ميشه وقتی که ... . نمی دونم. نمی دونم چی بگم. نمی دونم چطوری بگم که چطوريم!! ميدونی. الان شب از راه رسيده و همه جا رو تيره و تار کرده. همه چيز رو در خودش فرو برده. همه چيز رو شب کرده. اينجا هم همه چيز به شب بدل شده. و من در اين تاريکی دلم را، که در هوای تو، در هوای ديدن تو، در هوای بودن با تو، در هوای دم زدن در کنار تو چنان از فرط بی تابی و بيقراری مشتعل شده است که با نور آن فرسنگها دورتر را می توان ديد، چراغ راهم کرده ام و از جاده تيره و مخوف سرنوشت عبور می کنم. ياد شعری از مشيری افتادم که می گفت:
ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نيمه جان رسيده ام  به نيمه راه
چون کلاغ خسته ای در اين غروب
ميبرم به آشيان خود پناه.....
اما کاش منم می تونستم به آشيانم پناه ببرم. کاش منم می تونستم به کاشانه ام برسم. که آشيانم آغوش پر مهر توست. که کاشانه ام در کوی توست. که مقصدم هر آنجاست که تو در آن باشی. که من مسافری غريب و سرگردان در کوير زندگيم که در پی کاشانه ای هستم تا در آن آرام گيرم. که بی تو تنهای تنهايم. که من بی تو دمی زيستن نتوانم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٩
 

امروز اصلا تمرکز ندارم که بخوام چيزی بنويسم. اصلا نمی دونم چرا نمی تونم رو يه موضوع فکرم رو متمرکز کنم. مدام فکرم به جاهای مختلف ميره. مدام فکرم درگير مسايل مختلف ميشه. از يه طرف امتحانات و نتيجه اونها و از يه طرف آينده و تصميم گيری واسه اون. بعضی وقتها نگران از امتحانات و نتيجه کار می شم و بعضی وقتها کبوتر خيال به آينده پر می کشه و ذهنم معطوف به آينده ميشه و امروزم رو از يادم ميبره.
امروزم مثل هر روزه. همون کارای تکراری رو انجام دادم. مثل هميشه. صبحانه. نهار و امتحان. از اين يکنواختی خسته شدم و به دنبال راهی برای نجات از اين يکنواختی ام اما هرجه می کنم فايده ای نداره. فعلا بايد در همين يکنواختی دم زد. ديشب تمام وقت فکرم معطوف به آينده بود. مدام در فکر آينده بودم و در حال تلاش برای پيش بينی اون. اما خوب قابل پيش بينی نيست. نميشه فهميد چه چيزهايی قراره اتفاق بيوفته. فقط ميشه چيزهای معلوم رو حدس زد و اونهم با درصدی خطا. اما خوب همين نور اندک هم بهتر از در تاريکی راه رفتنه.
آينده آدم هم دسته خودشه هم دست خودش نيست. گاهی آدم خودش رو سوار بر سرنوشت می بينه و گاهی هم اسير اون. معلوم نيست که نقش آدمی در سرنوشتش چيه. گاهی با اينکه تمام تلاشمون رو می کنيم اما نمی تونيم به هدفی که ميخوايم برسيم و بعضی ها رو می بينيم که بدون تلاش به هر هدفی که دارن ميرسن. خوب اين يعنی اينکه بايد يه جا نشست و منتظر موند که ببينيم چی ميشه يا همون چيزی که قديمی ها ميگفتن: هر چه پيش آيد خوش آيد. اما نميشه اينطوری اين راه رو طی کرد. نميشه بدون تلاش به چيزی رسيد هر چند که ممکنه با تلاش هم بهش نرسی اما می دونی که تلاشت رو کردی. منم ميخوام تلاش کنم و تمام همت ام رو به کار ببندم تا بر مشکلات فايق بيام. حالا بايد ديد آينده چی ميشه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۸
 

hmm  miduni man az bachegi khily darrya ro dast daram . aama hargiz nemitunestam fekresham bekonam ke ye roz khoda ye darya be man ham mide . tamame umr mani ke ye ghater bodam wa bary resedan be darya  sargardan bodam hala dege  ba bodan daryam be daryaii tabdeil shodam . hala dege mituanm ba tu basham wa tu man bashi bedone inke kasi betune bege ke man rozi ye ghater bodam . khob malome ke khily khoshhalm .chon hala tu hasti  taanake  waghti ashk mirizam  ashkam ro pak koni hala tu hasti ke komakam koni ke tanha  nabasham .khob shayed hich kas sakhti tanha bodam ro dark nakone ama man midunam ke bedone darya bodam che  tanha wa bekasam . khob ye umr bedone darya bodam hamine dege . emroz ke tu ro daram dege be hici nyaz nadaram. az inke ba mani mersi .   


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۸
 

miduni  waghti roze awal weblog sakhtim aslan be zehanm naresede bod ke mitunim hamchin jay molagahti beggzarim ke har waght khashtim ba ham harfi bezanim beshinim wa harf bezanim . khob hala dege asheghe inkaram .
daryay man midunam ke hamishe ashofte wa  deltangi . khob miduni rastesh khily delam mikhast  mitunestam  aromtaret konam ama felan ke kari juz nnegrani barat nadaram .  miduni  khob guftam ke hala ke nesti wast harf bezanam chon midunam ke dost dari harfay mano beshnawi . khob m miduni tu tanha kasi hasti be sarzamine arezohayy in arezo omadi wa wa hala in roza ba inke man az dori tu  narahat wa ghamginam ama miduni  hala ke rangin kamane aresoham ro mibinam sarehalam . wa   alln omadam ke taghriabn akharin ghadmahaym ro be tu ke poshte rangine kamane arezham hasti ghadem konam . wa gamhayam ro be soay aghoshant hedyea konam wa be rasti che ghadr  sabok mishawam waghti ke fekre dedar tu sarasare  wojodam ro por mikune . 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٧
 

امروز حال و حوصله درست و حسابی ندارم. حتی حال نوشتن رو هم ندارم. احساس می کنم همه چيز يه جوريه. همه جا يه جوريه. تحمل کردن کار سختيه. کار طاقت فرساييه. لااقل واسه من که خيلی سخته. اين روزها که زندگيم هم رنگ يکنواختی و تکراری به خودش گرفته تحمل کردن واسم سخت تر هم شده. ديگه دلم تحمل اين دوری رو نداره، ديگه روحم تاب اين بی تابی رو نداره. ديگه پای آبله شدم از پيمودن اين راه. ديگه ديگه ديگه... . اما ..........
اما با اينکه اينقدر خسته ام. با اينکه اينقدر بی تابم. با اينکه صبرم سر اومده اما ... اما وقتی تو به يادم ميای، وقتی تو رو به ياد ميارم وقتی ... وقتی تو رو در آيينه دلم می بينم وقتی به خاطرات با تو بودن می انديشم وقتی به تو می انديشم ديگه همه اينها يادم ميره. همه اينها فراموشم ميشه. همه اينها رو دور می ريزم. و تلاشم رو مضاعف می کنم تا بتونم تو پيمودن اين راه جا نمونم. تا بين راه گير نکنم. تا اسير مشکلات نشم. تا تو رو در راه گم نکنم. تا تو رو از دست ندم که با درد و رنج و سختی و مشکلات می تونم زندگی کنم اما بدون تو نه!!!. بدون تو بودن برام غير ممکنه. برام غير قابل تصوره. برام يعنی مرگ!!! مرگ خودم. مرگ آرزوهام. مرگ روياهام. و تو اين دنيای سراسر پليدی و سياهی تنها نقطه روشن تويی و بدون تو، دم زدن در اين هوای عفن برام بيهوده و بی معنی ميشه.
نمی دونم چيکار بايد بکنم. شايد بهتر باشه با مرهم اشک کمی زخمهای دلم رو التيام ببخشم. تا بتونم بازم بيش تر از پيش تحمل کنم. بيش از تر پيش تلاش کنم. بيش تر از پيش به تو بيانديشم. و به سويت هراسان از چنگال اين سياهی ها و سختی ها بگريزم و به آغوش گرم و پر مهر تو پناه ببرم و در آنجا آرام گيرم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٦
 

امروز آسمون دلم آفتابيه. امروز آيينه دلم عاری از غباره. امروز روزم روشنتر از هميشه ست. امروزم ... . امروز يه روزه ديگه ست. يه روزه متفاوت. يه جوره ديگه ست. شايدم امروز مث هميشه ست و من يه جوره ديگه ام. نمی دونم. خلاصه امروز همه چيز يه جور ديگه ست حتی آينده. هيچ چيز از من دور نيست و هيچ چيز دست نيافتی به نظر نمياد حتی آرزو!!! که آرزو امروز برام از هميشه دسترس تر شده و اميدم برای رسيدن به آرزوم از هميشه بيشتر.
و من وقتی می بينم که آينده اينهمه نزديکه، وقتی می بينم رسيدن به آرزوم اينقدر نزديک شده، بی تاب ميشم و بيقرار. دلم ميخواد زود برسم به آينده. دلم ميخواد زود برسم به آرزوم و ....
وای در من تاب دوری نيست.
ای خيالت خاطر من را نوازشبار!
بيش از اين در من صبوری نيست....
صبر کردن کاره سختيه و از اون سخت تر انتظاره و از همه سخت تر بلاتکليفی و از همه جانکاه تر جدايی!!! و از همه شيرين تر رسيدن به مقصد و رسيدن به آرزو و وصاله. رسيدن به هدف بزرگترين هدفه آدمه. و رسيدن به آرزو بزرگترين آرزوی هر کسيه. و رسيدن به ديار و وطن بزرگترين غايت هر غريب و مسافريه. و رسيدن به تو بزرگترين خواسته منه. بودن با تو بزرگترين تمنای منه. و زيستن در کنار تو تنها آرزوی منه.
در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هرچند که تا منزل تو فاصله ای نيست......


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٦
 

روزها از پی هم می آيند،
شبها از پی هم می گذرند،
و در اين راه من اندر عجبم،
که چرا هر چه روم
                       باز به مقصد نرسم؟!!
امروز هم از راه رسيده. امروزی که تا ديروز فردا بود و حالا شده امروز و فردا ميشه ديروز. روزها تند و سريع ميان و ميرن و تنها چيزی که ازشون باقی می مونه يه طرح کم رنگ تو ذهنه. طرحی کمرنگ از خاطرات. و من در اين گير و دار گذشت شب و روز تنها به فکر رسيدن به مقصدم. مقصد. هدف. نقطه پايان شايدم نقطه آغازی ديگر و يا آغاز راهی ديگر. تو اين دنيا اصلا مقصدی در کار نيست. جايی نيست که آدم وقتی به اونجا رسيد بگه ديگه راه تموم شد. ديگه سفر تموم شد. ديگه لازم نيست جايی برم. همين جا تا ابد می مونم. به هر مقصدی که ميرسيم راهی نو رو آغاز می کنيم. و هر راهی رو که بريم در پايان به يه مقصد ميرسيم. اونم مقصد نهايی تمام آدم هاست. سفری بدون بازگشت. اونجا ديگه هرچی از تو اين سفر بدست آوردی هر تحفه ای رو که تهيه کردی به مقصود نهايی تقديم می کنی و اگه مقبول افتاد کنار مقصود تا ابد خوش خواهی بود و اگر نه که واااااااااای به حالت.
ولی تو اين سفر بدون بازگشت اگه آدم تنها باشه شايد به آخر راه نرسه. شايد نتونه اون چيزی که لازم  هست رو تهيه کنه. کاری که بايد انجام بده رو نتونه انجام بده. اينجاست که نياز به همسفر پيدا می کنه. ولی واسه اينکه آدم بخواد يه همسفر پيدا کنه که نمی تونه اول جاده منتظر باشه تا کسی بياد و همسفرش شه. بلکه بايد سفری رو آغاز کنه تا به همسفری برسه. بايد مقصدی رو انتخاب کنه تا به مقصودی برسه. بعد ميتونه راهش و از سر بگيره و اين بار با شهامت بيشتری راه رو طی کنه. چون ديگه يه تکيه گاه داره. کسی هست که کوله بار سنگين امانت رو با آدم به دوش بکشه. کسی هست که با محبت خودش جراحات روح خسته و زخمی آدم رو التيام ببخشه. کسی هست.
سفر يعنی رفتن از اينجا. يعنی حرکت، فرار از سکون. سکون يعنی ايستايی. يکجا بودن. چيزی که آدم رو نابود ميکنه سکونه. وقتی رود در حال حرکته سرشار از لطافت و شادابی و زلالی و نشاطه اما وقتی از حرکت باز می ايسته ميشه مرداب. ميشه گندآب. همين آبی که تا حالا رايحه زندگی رو در همه جا منتشر می کرده بوی عفن می گيره. چرا؟؟؟؟سکون روح زلال و صاف آدم رو به همون گندآب تبديل می کنه. پس بجنبيد!!!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٥
 

به يادت داغ بر دل می نشانم
زديده خون به دامن می فشانم
چو نی گر نالم از سوز جدايی
نيستان را به آتش می کشانم
امروز هميشه با يادت بودم. امروز هميشه به فکرت بودم و امروز هميشه با يادت لحظاتم رو سپری می ساختم. ديگه لحظه ای نيست که به تو فکر نکنم و هيچ ثانيه نيست که رنگی از تو نداشته باشه. تمام دنيای خودم رو با تو، با يادت، با خاطراتت رنگ آميزی کردم. رو تموم ديوارهای خونه حقير دلم عکس تو رو نقاشی کردم. رو لوح نانوشته وجودم نام تو رو حک کردم. انگار که تار و پود وجودم رو از تو سرشتن. انگار که من ديگه من نيستم. فقط تويی. به هر طرف که نگاه می کنم، در هر چيزی که می نگرم، تو رو می بينم. هر گلی رو که بو ميکنم عطر حضور تو به مشامم ميرسه. هر خاطره ای که به يادم مياد رد پايی از تو درونش ديده ميشه. هر صدايی رو که ميشنوم انگار صدای آشنای توست که از فرسنگها دورتر داری صدام می کنی. همه چيز و همه کس و همه جا تو هستی و افسوس که هيچکدام تو نيستی. افسوس که همه چيز منو به يادت ميندازه اما هيچ کدوم حضور دل انگيزت رو برام به ارمغان نمی ياره. و من تنها تمنايی که دارم تويی. تنها آرزويی که دارم تويی و تنها خواسته ای که دارم تويی. اما حيف که اين دريا همچنان در آرزوی رسيدن به مقصودش، و در غم فراق ماه زيباش که شبها چهرش رو در اون به تماشا می نشست، سينه به ساحل می سايد و همچنان در آرزوی وصال يار در گوشه ای از اين جهان تنها و غمگين، دم می زند و می نالد.
دانی که چه ها، چه ها، چه ها می خواهم؟
وصل تو من بی سر و پا می خواهم
فرياد و فغان و ناله ام دانی چيست؟
يعنی که تو را، تو را، تو را می خواهم...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٤
 

شب شده و من بازم فرصتی برای نوشتن پيدا کردم. فرصتی برای با خويش بودن. فرصتی برای تنها بودن. فرصتی برای انديشيدن و فرصتی برای تجديد خاطرات کردن. و تو اين تجديد خاطرات به ياد دوست و با دوست دم زدن و به اميد ديدار دوست در آينده ای نچندان دور زيستن. شب تمام اينها رو برای من به ارمغان مياره و ساکت و خاموش کنار من ميشينه و به حرفام گوش می کنه. و در آخر حرير سياه رنگشو بر سرم می کشه و تا در خواب به دنبال دوست باشم تا در خواب به دنبال خورشيد باشم تا در خواب به دنبال خويش باشم. اما حالا که دور و برم خالی شده و تنها شدم به ياد تو افتادم. به ياد حرفهات و گفته هات و با خاطراتت خلوت تنهاييم رو لبريز از تو کردم و تنهاييم رو با تو شريک شدم.

شب گرچه در مقابل من ايستاده است                    چشمانم از بلندی طالع بسوی توست

اما شب با اين که تمام چيزهای خوبی رو که در روز به دليل وجود ديگران ازشون محرومم به من هديه ميده اما هميشه ازش بيزار بودم. هميشه آرزو می کردم که هرچه زودتر بگذره. هرچه زودتر چادرش رو از اين ديار برچينه تا باز هم روز از راه برسه و من بتونم مسيرم رو ادامه بدم. سفرم رو ادامه بدم تا در يک صبح رويايی آخرين قدم رو هم بردارم و ... .
اينجا ديگه کلمات کم ميارن. اينجا ديگه ذهنم از توصيف او لحظه وا می مونه. هيچ کس قادر به تصورش هم نيست. لحظه رسيدن به مقصد. لحظه رسيدن به مقصود....  آه که چه صفايی داره آه که چه لذتی داره. بزرگترين لذتی که کسی ممکنه تو زندگيش بچشه. بزرگترين موفقيتی که آدم ممکنه بهش دست بيابه. بزرگترين آرزويی که ممکنه در زندگی برآورده شه. و بزرگترين درخواستی که ممکنه اجابت شه. نمی دونم اسمشو چی بذارم موفقيت پيروزی ... نه هيچکدوم نمی تونن اون چيزی که تو ذهنمه رو بيان کنن. شايد بهتر بگم خوشبختی يا ... . يا شايد بهتره اسمی براش نذازم. بهتره پاکی و زلالی اون لحظه رو به پليدی کلمات نيالايم. بهرحال همينو بگم اون لحظه، لحظه پايان سفر و آغاز سفری ديگه ست. لحظه ديدار يار غايب از نظره. 

ديدار يار غايب دانی چه ذوق دارد                      ابری که در بيابان بر تشنه ای ببارد


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٤
 

 salam ey daryai man . darii mani ke nemidunam wasat che sefati bezaram . miduni gharar bod ke hamishe hale delemon ro benewesim wa bezarim tu in  webloge dost dashtnai ama man mesle hamishe badghul shodam . miduni man kolan bad ghul nestam ha ama  ba tu chand bar bad ghuli kardam .  midunam .,  midunam ke azam shekayat dari . age ham nadashte bashi man daram az khodam ama khob   che konam   gahi  bazi chiza daste khodam nestan wa wase man ro ham miduni dege ...
khob  bezar az khodam begam .  khob bar khalafe deroz emroz man tamae enrjy donia ro daram ..hala nemiduanm chi khordam , ama onghdr sare halam ke  shayed kamtar rozai tu zendeim bodam . ahme omidhay donia tu delame . wa az hamishe khodam ro khoshbakht tar hes mikonam miduni  chera ke tu ro daram . tuii ke baram zendegi hasti . dostet daram wa mikham tamae shadi hay donia ro behet bedam . mikahm be tedade tamame golhay roze donia barat mani dosti ro  tekrar konam , mikham  onghdr beht mohabat konam ke  dege  khaste shei . mikham onghadr  dostet bedaram ke  hesrate hich dost dashtani to delet namone . onghdr  ke tamae tanhait ro tamom konam .   hame on chizi ke daram behet bedam . ta khoshbakhttarin adame donia bashi . ta betuni  be komake in sarmaye  tamame donia ro fath koni . miduni  ba tu boddan be man yad  dad ke man  ki hastam wa chera hastam . shayed in sakhtarin soali bashe ke  hame mardom donia donbaleshan . ama tu be man yad dadi .
yad dadi ke    mani hadaf chiyea . be man fahmondi ke man ham mitawaanm be andaze tamame dostihay donia mohabat koanm wa mohabat begiram .  man barat  be  be andaze tamame labkhanday donia  khoshi daram . fagaht  etemadeto mikham .
mikham be tamame zabonahy donia behet begam ke che ghadr dostet daram . mikham  barat tarjome konam ke  mani dost dashtan chiyea . mikham   tanahit ro ghamt ro ba man taghseim koni chera ke  man dege  tuam . toii ke mani . 
khob miduni man khodam ro khily ba tu ghodratmand mibinam . onghdr ke mitunam ba tekiyea be tu tamame donia ro fath konam .
bas tu ba man bash . chera ke  age  nesti man ham nemisham .  bary man  man tu ro mikham .   pas bary awalin bar hala ke moahabt ro maze kardam wa tu ro  noshidam  bezar ke  ghalbam ba tu bodan ro  tajrobe kone . bezar   arameshi ke ye umr   be donbalesh bodam   ba man abshe . man be tu hamanande ye mahi ke be darya nyaz dare nyaz daram . 
doste man . ey khishawande  man .   hala ke ba zahamt tu koche bas koche hay sargardani pedat kardam  .. fagaht ba man bash ke bishtar az in tagahte tanhii nadaram .

arezoy tu ..

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٤
 

امروز فکرم، ذهنم و دلم خاليه. خالی از هر حرفی واسه گفتن. خالی از هر چيزی واسه نوشتن. خالی از هر چيز قابل بيانی به زبان جملات و کلمات و لبريز از هر آنچه که در کلام نگنجد. امروز هم مثل هر روز در يک صبح زمستانی، با سرزدن نخستين پرتوی زندگی بخش خورشيد چشم به اين جهان باز نمودم تا در شبی تيره به با دلی لبريز از عشق به خورشيد و در آرزوی ديدار دوباره آن رخت از امروزم بربندم و به فردا هجرت کنم و بدينسان هر روز بخشی از راه سرنوشت را پشت سر نهم تا به سر منزل مقصود برسم.
خوب! مثل اينکه بازم دارم سادگی جملات رو از دست می دم و بازم نوشته ام داره لبريز ميشه از عبارات پيچيده ای که نه منظور منه و نه مقبول من. اگه بخوام حال و هوام رو تو يه جمله بگم می تونم بگم که:

ای پادشه خوبان! داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آيی.

آدم وقتی می خواد يه راه طولانی رو طی کنه اگه بخواد منتظر بمونه يا ترديد کنه يا زياد معطل شه و به مشکلات راه فکر کنه و از اونا بترسه هميشه اول همون جاده باقی می مونه. ولی اگه آدم دلش و بزنه به دريا و با ديد درستی نسبت به سختی راه شروع به حرکت کنه اونوقت ديگه اول جاده باقی نمی مونه بلکه به مقصد ميرسه. طولانی ترين راه ها هميشه با اولين قدم شروع ميشن. و مهم اينه که آدم هراس به دلش راه نده و از مبارزه با مشکلات نهراسه.
خوب نمی دونم چرا هيچ چيزی به ذهنم نمی رسه که بگم و دلم هم حرفاشو نمی تونه به زبان کلمات بگه. پس جان کلام اين که:

همسفر، ای همسفر! وقت تلخ رفتنه
تکيه گاه خستگی، کنج سينه منه
همسفر! مقصد ما مثل فردا روشنه
بی هراس جاده ها  وقته راهی شدنه


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۳
 

امروز هم يه جوره عجيبی بود. احساس ميکنم که هنوز هم خوابم. احساس می کنم که دارم خواب می بينم. شايدم واقعا اينطوريه. شايدم نيست. گيج و گنگ اينجا نشستم و ديروزم رو مرور می کنم. امروزم رو تحليل می کنم و فردام رو پيش بينی می کنم. همه چيز يه جور عجيبيه حتی نوشتن. حتی نفس کشيدن و حتی زنده بودن. به گذشت سريع عمر می انديشم و از اين زمان بی گذشت می نالم. از اين لحظه ها که گويی منجمد گشته اند. از اين روزها که قصد رفتن ندارند. و از آينده ای که سر آمدن ندارد. از اينها می نالم و در نای و فغانم.

در گريز از اين زمان بی گذشت
در فغان از اين ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خيال.

خوب بازم زيادی ادبی حرف زدم و معصوميت کلام گم شد. نمی دونم چرا وقتی دارم می نويسم جملات خشک و مصنوعی به ذهنم ميرسن باعث ميشن تا احساس در اين جمله خشک و بی احساس گم بشه و معنی جمله از بين بره. داشتم می گفتم که از اين زمان بی گذشت در حال ناله و فغانم. نمی دونم چرا روزهام اينقده طولانی شده. چرا شبها نمی خوان به آخر برسن. چرا سپيده دم از راه نمی رسه. چرا خورشيد طلوع نمی کنه. چرا سياهی چادرش رو از اين ديار بر نمی چينه. چرا چرا و هزاران چرا ديگه که تو ذهن منه و چون خاری در پای دلمه.
ولی چيزی که هميشه در من باقی بوده، چيزی که هميشه دوست دارم باقی باشه، چيزی که رفتنش بودنم رو نابود می کنه، چيزی که بودنش به من حيات می بخشه، چيزی که نبودش يعنی فقدان همه چيز، چيزی که نبودنش يعنی خزان بهار زندگيم، چيزی که بودنش به من اميد می ده، چيزی که نبودنش آرزوهامو بر باد می ده، چيزی که وجودش رمز بقای منه، چيزی که نبودش مايه مرگ منه، چيزی که همه چيز منه، هستی منه و آينده منه، احساسم نسبت به تو و قلب مهربونته. تو که با دستکار محبت و به معجزه عشق منو از بند ملالت ها و نااميدی ها رهاندی و همچون آبی زلال در رود خشکيده وجودم جريان پيدا کردی و با شاخه گل محبت به خانه دلم قدم گذاردی و يادت، خاطرهات، صحبتهات، محبتت، صداقتت و دوستی پاک و زلالت همه وجودم رو تسخير کرد و شعله ای در من برافروخت که تمام سياهی ها و پليدی ها رو در من سوزاند و خاکستر کرد و از خاکسترش منی پاک و زلال، احساسی ناب و بی آلايش، سر زد. و اکنون بودنت تنها بهانه زيستن من در اين دنيای سراسر تيرگی و دروغه. و آرزوی رسيدن به تو و لذت وصال تنها چيزيه که از درون به من نهيب ميزنه که تلاش کنم، که اسير تيرگی شب نشم، که با شب بجنگم، که از کوه مشکلات بالا برم، که از کوير زندگی گذر کنم، تا در سرزمين آرزوهام به تو دست پيدا کنم و در اولين نگاه وجودم رو به پات قربانی کنم و با تو و در کنار تو آرام گيرم.

ماهی هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيکران تو
می برد مرا به هر کجا که ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو.

زير بال مرغکان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک!
جرعه جرعه جرعه می کشم تو را به کام خويش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو......


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٢
 

يه روز ديگه از روزهای زندگی در حال گذره. روزها چه زود و سريع ميگذرن. به قول شاعر که می گفت بر لب جوی نشين و گذر عمر ببين. اين روزها حال و هوای دوگانه ای دارم. يه وقتی خيلی شادم و گاه خيلی دلتنگ. گاه ابری و گاه آفتابی و بعضی وقتها باروونی. و اين تغيير و تحول دايم باعث شده که تمرکزم رو از دست بدم. نمی دونم. شايد دليلش خستگی از اين همه يکنواختی باشه. آخه آدميزاد از يکنواختی بيزاره و هر بار که زندگيش يکنواخت ميشه هربار که کارهاش تکراری ميشه هربار که امروزش با ديروزش يکی ميشه، بهم ميريزه، ناراحت ميشه و هربار که به روزهای بهتر می انديشه هربار که به فرداهای روشنتر فکر می کنه شاد و سر حال مياد.
از يه طرف از گذر عمر خوشحالم چون دارم به روزهايی که سخت چشم انتظارشونم نزديک می شم. از يه طرف ناراحتم چون می ترسم که از اين روزهام درست استفاده نکرده باشم و باعث شده باشم که اون روزهای خوب هم ديرتر سر برسند. خلاصه تو يه دوگانگی گير کردم و دارم دست و پا می زنم که خودم رو نجات بدم.
امروز بازم يه سر زدم به خلوت تنهاييم و کمی با خودم بودم و با دلم و با ياد و خاطراتم. همچنان که داشتم خاطرات رو زير و رو می کردم ديدم دارم تو باتلاق ناراحتی و غم فرو ميرم. دست و پا ميزدم که فرو نرم اما مدام پايينتر ميرفتم و هر لحظه غمگينتر. کم کم تيرگی داشت درونم تسخير می کرد که نخستين پرتوهای اميد بازهم در دام تابيد و ياد آن خورشيد که در روز پيش غروب کرده بود چون ماهی نمايان شد و غم و سياهی رو از درونم راند و اميد و تلاش رو در من زنده کرد و نيرو و توان برای ادامه رو به من باز گردوند.

در دل تاريک اين شبهای سرد
ای اميد نااميدی های من!
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۱
 

امروز خيلی دلم گرفته بود. خيلی دل تنگ بودم. خيلی بی تاب بودم. خيلی آشفته بودم. خودم هم نمی دونم چرا. شايدم می دونم. شايد هم....

به يادت داغ بر دل می نشانم                            ز ديده خون به دامن می فشانم
چو نی گر نالم از سوز جدايی                            نيستان را به آتش می کشانم

و خوب اين احساس، اين آشفتگی و اين بی تابی که در من درسته که سخته اما دلنشينه. دلم نمی خواد از دستش بدم. دلم نمی خواد مثل بقيه يه آدم الکی خوش باشم. يه آدمی که حتی به ترک ديوار هم می خنده. آدمی که ديگران رو دست ميندازه تا خودش شاد باشه. آدمی که با مسخره کردن ديگران شادی در خودش ايجاد می کنه.

سری داريم و سودای غم تو                                  پری داريم و پروای غم تو
غمت از هرچه شادی دلگشاتر                               دلی داريم و دريای غم تو

خوشحالم که اين غم در من هست. خوشحالم که می تونم غم ديگران رو حس کنم. خوشحالم که می تونم درد بقيه رو بفهمم. و خوب ناراحتم که چرا اينجا، اينجا که من هستم کسی نمی تونه درد منو بفهمه. چرا اينجا کسی نمی تونه منو درک کنه.
امروز داشتم به آرزوهام فکر می کردم. به اينکه چقدر آرزوهام واقعی اند. چقدر به حقيقت نزديکن. چقدر احتمال داره که به حقيقت بپيوندند، چقدر ... . خوب ديدم همه آرزوهام دسته خودمه. ديدم می تونم با تلاش خودم آرزوهامو برآورده کنم. خوب آدم وقتی ببينه آرزوهاشو برآورده شدنيه بايد خوشحال باشه اما نمی دونم چرا من هنوز نتونستم شاد باشم. شايد بخاطر اين باشه که شادی و فراموش کردم. شايد بخاطر اين باشه که شادی رو از دست دادم. شايد بخاطر اين باشه که هنوز نتونستم شادی رو و باعث شادی و خوشحالی ام رو ببينم. نمی دونم. فقط می دونم  که شادی هم از من گريزانه يا شايدم من ازش گريزانم. دلم نمی خواد تنها شاد باشم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٠
 

امشب حال و هوای من يه جوريه. خيلی دگرگونه. نمی دونم. نمی دونم چرا اينقدر زود حالم دگرگون ميشه. برخلاف صبح که آرووم بودم الان تو خودم طوفانی و حس ميکنم. بعضی وقتها طوفانی در من بپا ميشه که همه وجودمو به هم می ريزه. گاهی آتشی در من بپا می شه که تمام وجودمو خاکستر می کنه. و دود اون آسمون چشمام و ابری و باروونی. و بعد از زير اين خاکستر بازهم جوانه زدن خودمو می بينم. بازهم بزرگ شدن خودم رو در خودم حس می کنم. و پس از اين رويش مجدد، اين بهار دوباره که با حضور تو، آغاز ميشه، و با بودن تو ادامه می يابه، با رفتن تو خزان ميشه و با دوری از تو زمستان.
امروزم مثل هميشه با حضورت، با بودنت و با محبتت يخهای نااميدی رو آب کردی و غبار ياس و دلتگنی رو از وجودم زدودی، ولی افسوس که بازهم در هنگام رفتنت و در وقت دوری از تو خزان اين بهار سر رسيد. بازهم رو آيينه دلم غبار دلتنگی نشست. باز هم تو عمق وجودم غم بدون تو زيستن و بدون تو دم زدن جا خوش کرد. باز هم در غيابت بودنم معنی شو از دست داد.
نمی دونم تا چه وقتی بايد منتظر بمونم که بهار زندگيم دائمی بشه. نمی دونم چقدر ديگه بايد راه برم تا به سرزمين آرزوهام برسم تا به آرزوم برسم. درسته پاهام کم توانند، درسته که راه طولانيه، درسته که انتظار سخته، اما من از پا نمی افتم، فقط بايد کمی صبر کرد. فقط بايد کمی تحمل کرد. ممکنه تو راه زمين بخورم، ممکنه که پشتيبان و حامی ام رو از دست بدم اما نميخوام که تو رو از دست بدم. پس به من فرصت بده تا بتونم اين جاده رو طی کنم. می دونم که خودت هم راه طولانی ای  رو بايد طی کنی. پس اميدوار باش و اميد وار باش و اميد وار و کمکم کن تا بتونم اين راه رو طی کنم. تا بتونم خودم رو به مقصد برسونم. چرا که:

مجنون و پريشان تو ام دستم گير
چون دانی که از آنٍ تو ام دستم گير
هر بی سر و پايی دستگيری دارد
من بی سر و سامان تو ام، دستم گير


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٠
 

امروز خيلی آروومم. امروز کمی از هميشه بهترم. امروز يه جور ديگه ام. شايد دليلش اينکه نسبت به آينده ام کمی مطمئن شدم. افق آينده رو روشن تر  از قبل ديدم. شايد واسه اينکه اميد دوباره در من زنده شده. روحی تازه در من دميده شده. شايد بخاطر اينکه ديگه آينده رو تاريک و نامعلوم و ناخوشايند نمی بينم. ديگه دلم نمی خواد آينده رو با اين ديد نگاه کنم. دلم می خواد به روزای آفتابی فکر کنم. به روزهای روشن. به آينده ای روشن. که بزرگترين جرم نااميد شدنه.
امروز صبح وقتی داشتم خاطره روز قبل رو تو دفترم وارد می کردم ياد حرفايی افتادم که زدم. ياد قولهايی افتادم که دادم. خوب. کمی فکر کردم. به اينکه چقدر می تونم سر حرفم باشم. چقدر می تونم به قولم عمل کنم. چقدر می تونم آينده روشنی رو که ترسيم کردم تحقق ببخشم. مدتی فکر کردم و مدتی خودم رو سنجيدم. بعدشم دلم رو زدم به دريا. گفتم تلاشم رو می کنم بقيه اش دست خداست.
نمی دونم چرا هرچی که ميام بگم فقط يک چيز به ذهنم ميرسه و تا ميام اون يک چيز رو بنويسم به سکوت ميرسم. بعضی وقتها آدم می تونه حرفاشو با سکوت بزنه. حرفاشو با چشماش بزنه. حرفاشو با دلش بزنه. حيف که نوشته ها نمی تونن اين حرفا رو منتقل کنن. حيف که کلمات نمی تونن اين چيزها رو به تصوير بکشن چون تصويری ندارن. چون رنگی ندارند. بيرنگند. مثل روح . بيرنگ مثل دوستی.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٩
 

امشب نمی دونم چی بنويسم. فکرم تهی از هر چيز قابل نوشتنه. چيزای غيرقابل نوشتن که زياد دارم. چيزايی که نميشه بيان کرد. حرفايی که بايد با چشمها شنيد. حرفايی که بايد با دل لمسش کرد. حرفايی که هيچ حرفی بيانگرش نيست. حرفايی که هرکسی قادر به شنيدنش نيست. به قول مولانا:

سرّ من از ناله من دور نيست             ليک چشم و گوش را آن نور نيست

امشب برعکس ديشب حرف واسه گفتن کمه. چون همشو گفتم. امشب بايد فکر کنم. فکر کردن شايد بهترين کار آدم باشه. چون بدون فکر آدم ميشه مثل بقيه حيوانات. امشب ساعتها با کسی که تمام وجودمه صحبت کردم. با کسی که با او بودن مرهمی واسه روح زخمی منه. کسی که اگه يه عمر ازش بگم بازم کمه. هرچی فکر می کنم هيچ جمله ای رو پيدا نمی کنم که به دلم بچسبه. کسی که بودنم با اون معنی می گيره و بدون او جسمی سرد و بی روح بيش نيستم. خلاصه کسی که آرزو و اميد و همه چيزمه. ساعاتها باهاش حرف زدم  که به چشم برهم زدنی گذشت و بازم رسيدم به لحظه خداحافظی. اصلا دلم نمی خواست خداحافظی کنم. اصلا دلم نمی خواست که بره. ولی نمی شد. بايد می رفت. نمی دونم چرا آدم هميشه از او چيزی که ميخواد محرومه. شايدم لذت به همينه. چون مجبور ميشه واسه بدست آوردنش تلاش کنه. سختی بکشه. با مشکلات بجنگه و اگه اون خواستن درونش ريشه دار باشه. اگه اون خواسته واسش حياتی باشه همه اين مشکلات و شکست ميده و خواست خودشو بدست مياره.
نمی دونم. فکرم آشفته ست. نمی تونم جملات و پشت هم رديف کنم. خوب شايد بهتره حرفامو با شعر بگم. بگم که:
ز شوق تو مستم، خرابم، خرابم                      ز خود در هوايت، تهی چون حبابم
اگر بی تو باشم، چو نقشی بر آبم                   سراسر بيابان، سراپا سرابم
                                    چو نيلوفر بر تو می پيچم 
                                         بی تو من هيچم ..............


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٩
 

 يک سال گذشت. يک سال از روزی که شروع کردم به نوشتن خاطرات روزانه ام گذشت. ديشب بعد از اينکه خاطره آخر از اين يک سال رو نوشتم، شروع کردم به ورق زدن دفترم. تو هر صفحه ياد روزهای تلخ و شيرين اين يک سال برام تداعی می شد. اما چيزی که از همه بيشتر به چشم می خورد اين بود که تو هر صفحه بارها و بارها نام کسی و می ديدم که اوايل دوستم بود و الان آرزوم شده و تمام وجودم. هر صفحه ای رو که ورق می زدم بارها نام اونو می ديدم و دلم بيشتر واسش تنگ می شد. خاطرات آدم گاه خيلی دلتنگ کننده ميشن.
ديشب آرزو کردم کاش کمی بزرگتر بودم. مثل بچه ها که وقتی کوچيکن آرزو دارن زود بزرگ شن. منم آرزو داشتم که کاش می تونستم تو زمان سفر کنم. کاش می رفتم به چند سال آينده. کاش الان تو چند سال آينده بودم. آدم وقتی سفری رو آغاز می کنه دلش می خواد زود به مقصد برسه زود به مقصود برسه. و خوب منم آرزو می کردم کاش زودتر به مراد دلم می رسيدم. اما حيف که نمی شه مسافر زمان بود.
زمان. زمان. مدتی که با زمان در حال رقابتم. در حال جنگم. تا ازش پيشی بگيرم تا بر او غلبه کنم. اما نميشه. هميشه من مغلوب بودم و اون غالب. هميشه وقتی با آرزوم هستم نگران زمانم. نگرانم که نکنه زمان زود بگذره و باز اون مجبور شه بره و باز من اينجا تنها بمونم. هميشه نگرانم. هميشه در تلاشم تا زمان و زندانيش کنم. يه جايی اسيرش کنم و نذارم که حرکت کنه. اما هميشه خودم اسير زمان شدم.
ديروز بازم آتش وجودم گر گرفته بود. بازم آتش فشان دلم فوران کرده بود. بازم روح رنجورم بی تاب شده بود. انقدر بی تاب که تاب ماندن نداشتم. آرووم و قرار نداشتم. دلم می خواست برم. برم به جايی که روحم آرووم بگيره. بی تاب و بی قرار و چشم براه و منتظر نشسته بودم که ناگهان ديدم آفتاب دوست از مشرق دلم طلوع کرد و باد اميد بخش حضورش و باران جانبخش مهربانيش آتش وجودم رو خاموش کرد. روح بی تابم رو آرووم کرد. به دريای طوفانی دلم آرامش بخشيد و صبر و قرار رو به من بازگردوند. چه آرامشی بود و چه ديداری. ولی بازم اين زمان مزاحم شد و بازم اسير اون شدم. بازم اون مجبور شد بره و من موندم و هجوم افکار و دلی بيمار.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٩
 

امروز ياد بچگی هام افتادم. ياد دوران دبستان. کلاس اول. دوستام و معلمهام. ياد اون موقعی که دلم پرپر ميزد واسه يه روز جمعه که تعطيل باشم. ياد زمانی که هنوز ساده و بی آلايش بودم. هنوز با دروغ و نيرنگ و حقه و نارو زدن آشنا نشده بودم. زمانی که هنوز به زلالی چشمه بودم. ياد وقتی که بزرگترين آرزوم اين بود که به دانشگاه برم. و زمانی که بزرگترين خواسته ام شايد يه دوچرخه بوده يا يه شکلات يا ... .
آه که چه روزگاری بود گذشته های کودکی. حيف که خيلی مفت اونو به سرنوشت فروختيم. حيف که قدرشو ندونستيم و در هوس بزرگتر شدن سوختيم و عاقبت کودکی و به بهای دروغگو شدن و حقه باز شدن و ناروو زدن فروختيم و چه بدست آورديم؟؟ هيچ. افسوس و افسوس. لوح سفيد دلمونو زير سياهی دروغ و نيرنگ تيره و کدر کرديم.
حالا سالها از اون دوران ميگذره. سادگی اون دوران ديگه از من رخت بر بسته. ديگه به زلالی رود نيستم. ولی تو اين دوران آرزوهام هم عوض شده. الان که به دانشگاه راه پيدا کردم آرزوم عوض شده. آرزوم اين شده که بتونم سرپای خودم بايستم. آرزوم اين شده که بتونم به آرزوم برسم. آرزوم اين شده که به جاده عشق رو پشت سر بزارم و در مقصد به مقصودم برسم. ولی مقصد دوره و من بی تاب رسيدن به اون. وای در من تاب دوری نيست.
از هر طرف که ميرم بازم ميرسم به همين نقطه. به سر اين جاده. از هرچی که حرف ميزنم بازم ميرسم به همين حرف. تمام وجودم يک حرف شده و تمام نوشته هام برای گفتن همين يک حرف و آن يک حرف همين تنها دوست داشتنه. افسوس که دوست داشتن رو نميشه نوشت. وگرنه دلم واسه نوشتن حرف زياد داشت.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٦
 

امروزم يه روز جالبی بود. جالبتر از اون که بشه نوشت. جالبتر از او که بشه شرح داد. چرا؟؟ خوب معلومه چون که در خودم ديگه يه چيز خرد کننده حس نمی کردم، ديگه در خودم انتظار رو حس نمی کردم انتظار واسه کی؟؟ واسه اونی که بتونه جام خالی وجودم رو لبريز از شراب محبت خودش بکنه. ديگه منتظر کسی نبودم. هميشه از انتظار بيزار بودم. خيلی سخته که آدم اول يه جاده وايسه و منتظر کسی باشه و کسی هم نباشه که تو اين جاده باهاش همسفر شه.
جاده هميشه آدم رو به ياد سفر ميندازه. جاده هميشه آدم رو به سفر دعوت می کنه. سفر به کجا؟؟؟ به هرجايی که اينجا نباشه. به هرجايی که مقصود باشه. سفر به اونجايی که ازش اومديم. همونجا که ازش به اين سرزمين پست و لبريز از دروغ و نيرنگ هبوط کرديم. سفر به مقصد برای رسيدن به مقصود. اما سفر هم مخاطراتی داره. ممکنه آدم تو نيمه راه بمونه. ممکنه آدم مرد سفر نباشه. اما اگه ادم کوله بارش مطمئن باشه. اگه آدم توانايی شو داشته باشه. تو نيمه راه نمی مونه. تو کوير سرنوشت وا نمی مونه:
نمی خوام تو نيمه راه
خستگی چيره بشه به رفتنم
نمی خوام بيهودگی
بشينه مثل يه بختک رو تنم
نمی خوام مردنمو
اين کوير بی ترحم ببينه
نمی تونم ببينم
که تو قلبم
داره حسرت ميشينه
آدم بايد تا می تونه تلاش کنه. تا نفس داره بجنگه تا بتونه اين راه و تموم کنه. و تو اين راه تنها چيزی که آدم رو ثابت قدم نگه می داره اطمينانٍ. اطمينان و اعتماد بنفس. و مهمترين چيز هم توکل . توکل به اونی که دنيا در يد قدرت اونه. بايد توکل کرد و پيش رفت و تا آخرين رمق تلاش کرد:
هنوزم نفس دارم
هنوزم خون تو رگامه
هنوزم مثل يه خورشيد
برق فردا تو نگامه
پرم از شوق سفر
ما بايد بشيم روونه
هنوزم يه جای امنه
با تو زير سقف خوونه.
به اين اميد که بتونيم تو مقصد به مقصود برسيم و آنچه که دانی افتد.....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٥
 

خوب امروز يا بهتره بگم امشب خيلی تو فکر فرو رفتم. تو فکر اينکه واقعا چقدر توانايی پيمودن اين راه رو دارم. ياد يه شعر افتادم که ميگفت:
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش                             هم منتظر حادثه هم فکر خطر باشد
خوب من هم دارم به همين ها فکر می کنم. به اينکه ايا مرد اين راه هستم. ايا توانايی پيمودنش اين راه رو دارم؟ آيا آيا و ... . اما اين مشکلات و سختی ها در مقابل اون احساسی که درون داره قليان می کنه چيزی نيست. بهم گفتی که واسه پيمودن اين راه بايد کوله بار محبتم رو ببندم و بزنم به جاده. خوب منم دارم خودمو اماده ميکنم که بزنم به جاده. دارم خودمو محک می زنم که ببينم چقدر می تونم تحمل کنم؟ تا کجا می تونم برم؟  ولی تمام تلاشم و می کنم و تمام همت ام رو بکار می بندم تا بتونم از پس اين راه بر بيام. تا بتونم به مقصد برسم. هرچند که ممکنه به مقصود نرسم. اما می خوام وارد اين راه ممنوعه بشم. راهی که هر سايه اش بسان دستی با خنجره که منتظره تا بر قلب آدم فرود بياد. اما اين خنجرها به قلبم کارگر نيست چون من قلبمو به تو دادم .
الان حسابی باروونی ام. اسمون چشام ابری و هوای گريه داره. از اينکه خودمو اينقده محدود می بينم، اينقده ناتوان می بينم دلم گرفته. چرا ادم نبايد بتونه به يکی ديگه خنده رو هديه بده؟ چرا نبايد بتونه واسه اونی که دوستش داره مفيد باشه؟ پس ادم به چه دردی ميخوره؟ نمی دونم. اين سوالها داره سخت ازارم می ده. بايد برم و تو خلوت خودم يه جوابی واسشون پيدا کنم. بايد ببينم چرا اونی که می تونه انجام نميده؟ و خوب می خوام ببينم ايا اگه من ميتونستم انجام می دادم؟ از قديم گفتن:

به عمل کار برآيد به سخنرانی نيست.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : غريبه - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٤
 

نوشتن. می نويسم تا آرووم شم. می نويسم تا معلوم شم و از مجهول بودن در بيام. می نويسم تا اين کوه حرفهای نگفته ای رو که رو سينه ام سنگينی می کنه سبکتر کنم. اما نمی دونم چرا هر وقت ميام بنويسم کلمات هم از من فرار می کنن. همه چيز از من فراری. همه چيز. ياد يه شعری افتادم که می گفت:
در اين دنيا که حتی مرگ نمی گريد به حال ما              همه از من گريزانند، تو هم بگذر از اين تنها

هميشه دنبال يه راهی می گردم تا از تنهايی فرار کنم اما هميشه تنها می مونم. به قول يه ضرب المثل قديمی که می گفت از هرچی بدت بياد سرت مياد. خوب منم صبح تا شب سعی می کنم از خودم فرار کنم . حالا که نمی تونم با تو باشم دلم نمی خواد با خودم هم باشم اما نمی شه. هميشه خودم دنبالمه. کاش می شد هيچ شد به عدم تبديل شد اما نميشه. اين روزا اونقدر اشفته ام که حتی نمی تونم بنويسم. حتی نمی تونم فکر کنم. خوب جلوی من يه سه راهی بود. يکيش که غير عملی بود و برای من زده بود ورود ممنوع!!!! خوب منم مجبور شدم بين تمام کردن و تحمل کردن يکی از اونا رو انتخاب کنم. مگه می شه دوستی و تمام کرد؟ مگه ميشه عشق و از بين برد؟ اگه ميشه من که توان انجامشو ندارم. واسه همين فقط تحمل برام ماند و صبر. خوب از روز اولی که به دنيا اومدم هميشه واسه اين که به يه خواسته ای هرچند کوچک برسم بايد کلی صبر می کردم و اخرشم نمی تونستم بدستش بيارم. مثل اينکه از روز اول طالع من صبر و بوده و تحمل. خوب ناراضی نيستم. چون خودم انتخابش کردم. خودم خواستم که دوستی و بوجود بيارم. خودم خواستم که از پله های دوستی بالا برم و حالا که به پله آخر رسيدم دلم نمی خواد پاهام بلغزه. ميخوام تا اخر اين راه و برم. حالا هرچی ميخواد بشه بشه. و هر چيز و هر کس می خواد مانع بشه بشه. هر جور شده ازش عبور ميکنم تا خودم و به انتهای اين راه برسونم. می خوام ببينم انتهاش کجاست. اصلا دوستی انتهايی داره؟
خوب اونقدر اشفته ام که نمی دونم اصلا چی دارم می نويسم. وضع و حالم شبيه اين شعر استاد غزل حافظ شيرازی که می گه:
گرچه از آتش دل چون خم می  در جوشم              مهر بر لب زده خون ميخورم و خاموشم.


 
comment نظرات ()